ما انسانها، فارغ از هر نقاب، جایگاه یا عنوانی که بر دوش میکشیم، پیش از هر چیز انسانیم؛ با همه ضعفها، لغزشها و کاستیهای اجتنابناپذیرمان.
تاریخ بارها نشان داده است که زاهدی پرده عصمت میدرد، مردی که در لباس معنویت شناخته میشود، فتوایی ویرانگر صادر میکند، دانشمندی دستاورد دیگران را به نام خود ثبت میکند و کسی که دم از فروتنی میزند، در نهان شیفته ستایش خویش است. این خطاها، بیش از آنکه از آیین، اندیشه، معنویت یا دانش آنان برخیزند، ریشه در انسان بودنشان دارند.
در روزهای اخیر، خبر تلخ پایان خودخواستهٔ زندگی فرزند اروین یالوم که خود نیز رواندرمانگر بود، بسیاری را به تأمل واداشت. پرسشی که بارها تکرار شد این بود: چگونه کسی که هم در خانواده یکی از شناختهشدهترین رواندرمانگران جهان پرورش یافته و هم خود سالها در همین حرفه فعالیت کرده است، سرانجام در برابر رنجهای زندگی تاب نیاورد؟
این پرسش در ظاهر منطقی به نظر میرسد، اما بر پیشفرضی نادرست استوار است: اینکه دانش روانشناسی باید صاحبانش را از رنج، شکست یا حتی تصمیمهای تراژیک مصون بدارد. گویی روانشناسی کالایی است که میتوان با آن آرامش را خرید؛ و اگر رواندرمانگری خود از رنج در امان نماند، پس این دانش بیاعتبار است.
اما چنین انتظاری، نه از روانشناسی، بلکه از انسان، انتظاری غیرواقعبینانه است. هیچ دانشی برای حذف کامل رنج پدید نیامده است. دانش، چراغی برای روشنتر دیدن مسیر است، نه تضمینی برای آنکه هرگز زمین نخوریم. همانگونه که بهترین راننده مسابقات نیز ممکن است در حادثهای جان خود را از دست بدهد، یا پزشکی با وجود دانش گستردهاش بیمار شود، رواندرمانگر نیز از آسیبپذیریهای انسانی مستثنا نیست.
تاریخ روانشناسی نیز این واقعیت را پنهان نمیکند. در دورهای مصرف کوکائین را برای برخی کاربردهای درمانی توصیه میکرد؛ توصیهای که بعدها نادرست بودن آن آشکار شد. نیز در زندگی شخصی خود تصمیمهایی گرفتند که همچنان محل بحث و نقد اخلاقی است. با این همه، کمتر کسی منصفانه میتواند تأثیر عمیق اندیشههای آنان بر شناخت ذهن انسان را انکار کند. ارزش یک دانش را باید با مجموعه شواهد، دستاوردها و توانایی آن در تبیین و کاهش رنج انسان سنجید، نه با بیخطا بودن زندگی شخصی همه کسانی که در آن حوزه فعالیت کردهاند.
شاید بزرگترین خطا آن باشد که از هیچ انسانی انتظار عصمت داشته باشیم. درمانگر، پزشک، معلم، روحانی، نویسنده یا قاضی، همگی پیش از هر چیز انساناند؛ و انسان بودن یعنی امکان لغزش، رنج، شکست و خطا.
در نهایت، خطای یک فرد، هرگز دلیل کافی برای رد یک دانش، یک خانواده، یک حرفه یا یک جامعه نیست. اگر قرار بود هر اندیشهای را با لغزش پیروانش بسنجیم، تقریباً هیچ نظام فکری، علمی یا اخلاقی بر جای نمیماند.
شاید آنچه بیش از هر چیز به آن نیاز داریم، نه داوریهای شتابزده، بلکه فروتنی در برابر این حقیقت باشد که همگی در دایره مشترک انسانیت زندگی میکنیم؛ درمانگر و مراجع، استاد و شاگرد، قهرمان و تماشاگر.