عصر ایران؛ صادق آبسالان - جام جهانی فوتبال ۲۰۲۶ آمریکا، فارغ از جنبههای فنی و فوتبالی آن، از حیث سیاسی نیز به یکی از معنادارترین رویدادهای سال تبدیل شده است. فوتبال همواره با سیاست نسبت داشته است؛ از رقابتهای دوران جنگ سرد گرفته تا تحریمهای ورزشی و بهرهبرداری دولتها از موفقیتهای ملی... اما آنچه این دوره را از ادوار پیشین متمایز میکند، همزمانی آن با جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران و نیز حواشیای است که پیرامون میزبانی آمریکا و نحوه مواجهه این کشور با برخی تیمها و رخدادهای مسابقات شکل گرفته است.
در روزهای گذشته، یکی از بحثبرانگیزترین اتفاقات جام جهانی، ورود رئیسجمهور آمریکا به پرونده محرومیت "فالرین بالوگان" بازیکن تیم ملی این کشور و تعلیق آن بود که موجی از اعتراض را در جهان و میان بسیاری از ناظران و دنبال کنندگان فوتبال در پی داشت.
صرفنظر از اینکه فیفا در نهایت این تصمیم را چگونه توجیه کرده و تا چه اندازه این مداخله در تصمیم نهایی اثرگذار بوده است، اصل این رخداد واجد معنایی نمادین است. اینکه رئیسجمهور قدرتمندترین کشور جهان، خود را محق بداند درباره تصمیمی که باید در چارچوب قواعد مستقل فوتبال اتخاذ شود، اظهار نظر کرده و خواستار بازنگری در آن شود، بیش از آنکه یک اتفاق فوتبالی باشد، تصویری از نسبت "قدرت و قاعده" در نظم جهانی امروز است.
فوتبال، همانند نظام بینالملل، بر مجموعهای از قواعد مشترک استوار است. اگر قرار باشد هر کشوری متناسب با میزان قدرت سیاسی خود بتواند در اجرای این قواعد مداخله کند، آنچه باقی میماند "رقابت" نیست، بلکه "برتری قدرت" است. ارزش فوتبال دقیقاً در این است که رئیسجمهور آمریکا و رئیسجمهور مثلا "کیپ ورد" (کوچکترین کشور حاضر در جام جهانی ۲۰۲۶)، در برابر قوانین مسابقه از حقوقی برابر برخوردار باشند. هرگونه خدشه به این اصل، اعتماد عمومی به عدالت بازی را متزلزل میکند.
همین منطق را میتوان در مقیاسی بزرگتر به "نظم جهانی" تعمیم داد. نظمی که پس از جنگ جهانی دوم با محوریت آمریکا شکل گرفت، همواره خود را بر پایه مفاهیمی چون "آزادی"، "حقوق بشر"، "دموکراسی" و "حاکمیت قانون" معرفی کرده است. اما منتقدان این نظم، از "جان مرشایمر" و "نوآم چامسکی" گرفته تا بسیاری از نظریهپردازان روابط بینالملل، سالهاست استدلال میکنند که در عمل، این قواعد بیش از آنکه برای همه یکسان اجرا شوند، تابع نسبت کشورها با قدرت هژمون هستند.
جام جهانی امسال، ناخواسته، استعارهای کوچک از همین واقعیت بزرگ است؛ اینکه حتی در زمینی که قرار است نماد "برابری قواعد" باشد، سایه قدرت سیاسی میتواند بر تصمیمهای فوتبالی سنگینی کند. اگر چنین برداشتی در افکار عمومی جهان شکل بگیرد، آنگاه مسئله فقط رفع محرومیت یا تعلیق کارت قرمز یک بازیکن نیست؛ بلکه فرسایش اعتماد به اصل بیطرفی نهادهایی است که باید مستقل از قدرت عمل کنند.
برای ما ایرانیان، این رخداد معنایی فراتر از یک حاشیه فوتبالی دارد. طی سه دهه گذشته، یکی از گزاره های مسلط در بین بخشی از نخبگان سیاسی و فکری ایران این بوده که مناقشه و منازعه ایران و آمریکا عمدتا محصول سوءمدیریت دیپلماتیک جمهوری اسلامی است و از این حیث می شد یا میتوان صرفاً از طریق گفتوگویی متوازن و مبتنی بر قواعد مشترک بینالملل آنرا حلوفصل کرد و به توافقی پايدار رسید.
اگرچه اصل مذاکره، بیتردید، بخشی از سیاست خارجی هر کشوری است و در این مسیر ممکن است ضعف هایی وجود داشته؛ اما این روایت، ساختار قدرت در نظام بینالملل را به حاشیه میراند و همه مسئله را به کیفیت دیپلماسی تقلیل میدهد.
در حالی که پرسش اینجاست که آیا طرفین این مذاکره در موقعیتی برابر قرار دارند؟ آیا نظم موجود، واقعاً بر مبنای برابری قواعد عمل میکند یا آنکه قواعد نیز در نسبت با قدرت بازتعریف میشوند؟
اگر بزرگترین قدرت جهان حتی در عرصهای نمادین چون فوتبال، نسبت به اجرای قاعدهای که به زیان او تمام شده حساسیت نشان میدهد، آیا نباید در تحلیل رفتار همین قدرت در موضوعات بهمراتب مهمتری چون "امنیت"، "انرژی"، "تحریم"، "جنگ" و "ژئوپلیتیک" نیز واقعبینتر بود؟
بنابراین شاید مهمترین درس جام جهانی ۲۰۲۶، نه درباره فوتبال، بلکه درباره سیاست جهانی باشد.
فوتبال، به دلیل زبان مشترک و جهانشمول خود، گاه بهتر از متون پیچیده علوم سیاسی میتواند ماهیت "ناعادلانه و نابرابر" نظم بینالملل را آشکار کند.
بازی همین قدر ساده است: همانگونه که در زمین فوتبال تلاش شد/میشود قواعد را به سود خود تغییر دهند، در عرصه جهانی نیز بارها شاهد بودهایم که "تحریم"، "مداخله نظامی"، "جنگ" و "فشار اقتصادی" تحت لوای نامهایی چون "حفظ امنیت"، "دفاع از آزادی" یا "نظم مبتنی بر قواعد" توجیه و در خدمت منافع قدرتهای بزرگ به کار گرفته شدهاند.