فیلم بیشتر »»
کد خبر ۲۳۷۳۵۲
تاریخ انتشار: ۰۹:۲۰ - ۲۹-۰۷-۱۳۹۱
کد ۲۳۷۳۵۲
انتشار: ۰۹:۲۰ - ۲۹-۰۷-۱۳۹۱

عروسک

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: عمه جان… اما زن با بی حوصلگی جواب داد: جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!

زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: عروسک را برای کی می خواهی بخری؟ با بغض گفت: برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد. پرسیدم: مگر خواهرت کجاست؟ پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا

پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.

پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد! او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است

من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!

پسر با شادی گفت: آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!

بعد رو به من کرد وگفت: من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟

اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم: بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.

چند دقیقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.

فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.

فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر ناگواری به من داد: زن جوان دیشب از دنیا رفت.

اصلا نمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.
پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
برچسب ها: داستان کوتاه
ارسال به دوستان
عجیب‌ترین دوستی‌های تاریخ؛ از انیشتین و ماری کوری تا مارک تواین و تسلا(+عکس) بین‌النهرین چگونه به مهد تمدن تبدیل شد؟(+عکس) اولین نخبه‌های‌ تهران خانه‌ تهرانی‌های قدیم چطور روشن می‌شد؟ / آداب جالب روشن کردن چراغ در خانه و مغازه «آرامگاه غول‌ها» بعد از حدود 3 هزارسال از زیر بوته‌ها بیرون آمد(+عکس) چرا بعضی رنگ‌ها حال‌مان را خوب و بعضی بد می‌کنند؟/ در روزهای پراسترس این رنگ‌ها را بپوشید جشن چله تابستان؛ از جشن‌های فراموش شده ایرانی چرا تهرانی اجاق خانه‌ را آخر همه می‌ساخت؟ چگونه تصمیم‌های درستی بگیریم شش مورد از خطرناک‌ترین مُدهای تاریخ حداقل و حداکثر قد مورد نیاز برای پذیرفته شدن در نیروی هوایی آمریکا چقدر است؟ چگونه شطرنج به سرگرمی محبوب اشراف اروپای قرون وسطی تبدیل شد؟(+عکس) چگونه جنگ جهانی اول همه دنیا را تا همین امروز به آشوب کشید؟ حکایت اولین مستراح‌های عمومی در تهران/ وقتی «کناسی» شغل پردرآمدی بود چرا مصریان باستان عاشق گربه‌ها بودند؟