کد خبر ۱۲۰۴۳۹۳
تاریخ انتشار: ۱۹:۵۳ - ۱۶-۰۸-۱۴۰۵
کد ۱۲۰۴۳۹۳
انتشار: ۱۹:۵۳ - ۱۶-۰۸-۱۴۰۵
پادکست مشاهیر جاودانه ایران

دختر ارمنی یا نگار روستایی / نیما یوشیج (+صدا)

نیما یوشیج
مگر در این حوالی چند دختر با چشمان آبی و موی خرمایی پیدا می شود؟

عصر ایران ؛ علی نجومی ــ غروب خورشید نزدیک است سایه ها بر روی نشیب کوهستان می رقصند. آسمان خالی از ابر تیرگی و شب را در آغوش می کشد. نیما در اندیشه مرگ بر روی سنگی نشسته و چمباتمه زده است . میلی در او چون آتش شعله می کشد که نمی داند چیست. انتظار اتفاقی را می کشد. آهی بلند می کشد و روی سنگ طاق باز می خوابد.  آسمان برایش آواز می خواند 
هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرد ه ز روی خود فروکش
یا بگذار تا بمیرم 
کز دیدن روزگار سیرم
تو چیستی ای شب غم انگیز 
در جست و جوی چه کاری آخر؟
بس وقت گذشت و تو همان طور 
ایستاده به شکل خوف آور 
تاریخچه گذشتگانی ؟
یا راز گشای مردگانی؟

پادکست را اینجا بشنوید

 

 

رویای عاشقانه 

خواب هم چون جادوگری نیمار را با خود برد
صدای آرام اما سنگین کوبش سم اسبی پرده سکوت را از هم درید دختری با چشمانی آبی و موهای خرمایی رنگ که گوشه هایش از زیر شال اش بیرون زده بود سوار بر اسب می گذشت.
نیما هر چه کرد نتوانست او را صدا کند. لب هایش را گویی بهم دوخته بودند دختر را کسی صدا زد حتما نامش بود اما نیما به درستی آن را نشنید. نیما هر چه تقلا کرد دختر متوجه نشد و از آن جا دور شد.
لختی بعد نیما بیدار شد نمی توانست بپذیرد همه آنچه گذشت یک رویا بوده است سعی کرد به خودش امیدواری دهد که واقعا آن دختر چشم آبی را دیده است.
دیگر مرگ و آسمان تیره را از یاد برده بود از جایش برخاست و به سمت خانه روانه شد.

آغاز شیدایی

یک سال از آن روز گذشت چه روزها و شب هایی که نیما سرگشته و شیدا در کوه های یوش به دنبال رویای گمشده اش می گشت.
گاهی حتی سایه ای سراب وار او را به خود فرا می خواند اما نیما مقصود خود را نیافت. حالا نیما 12 بهار از عمرش می گذشت که پدرش میرزا ابراهیم خان قصد مهاجرت به تهران کرد تا شرایط و امکانات بهتری برای تحصیلات فرزندان اش فراهم شود و در خانه ای در نزدیکی مسجد شاه بازار ( مسجد امام خمینی فعلی) مسکن گزید.

از مجموعه پادکست مشاهیر جاودانه ایران، تلخ ترین مرغ سحر ایران  را بشنوید.

نیما هم به دبستان حیات جاوید رفت. دو سالی که گذشت نیما محصل دبیرستان سن لویی در لاله زار شد. درس ها عموما برایش خسته کننده و زجرآور بودند روحش پر می کشید برای کوهستان یوش و دویدن به دنبال رویای ناتمامش. اما چاره ای جز اجرای امر پدر و ماندن در پایتخت نداشت تا این که مهر کلام نظام وفا معلم ادبیات اش در دلش نشست و حافظ و سعدی و مولانا مونس و همدم اش شدند.
کتابخانه سن لویی با آن شاهکارهایش نیما را شیفته لامارتین، آلفرد دو موسه، ویکتور هوگو و بالزاک کرد. 
هر چه می خواند تشنه تر و رنگ رویایش غلیظ تر می شد.

آغاز علاقه به نقاشی


به تدریج شوقش به نقاشی کشیده شد چون دوست داشت راهی برای بیان بصری افکارش بیابد. این شد که در نگارستان ارژنگی ثبت نام کرد تا راه و رسم نگارگری بیاموزد.
این نگارستان را عباس رسام ارژنگی  مشهور به راه انداخته بود او از نسل میر مصور و میرک نقاشان بزرگ گذشته بود و 18 سالگی به آکادمی هنرهای مسکو رفته بود حالا بعد از 6 سال تلمذ به وطن مالوف خویش بازگشته بود.
ایام ، ایام جنگ بین الملل اول بود و ایران روزهای سخت و ملتهبی را می گذراند.
اما گویی نیما در دنیایی دیگر می زیست از همان ابتدای حضورش در نگارستان رابطه ی گرم و دوستی یکدلانه ای بین او و استادش رسام ارژنگی شکل گرفت. به طوری که عادتش شده بود ساعات متمادی در کارگاه بر روی صندلی ای می نشست و آثار استادش را نظاره می کرده تا این که روزی وقتی نگاهش را زا یکی از تابلوهای استاد برگرفت و چشمانش را دور اتاق چرخاند شگفت زده نیم رخ دخترش را دید که گویی از رویایش پای به این جهان گذاشته است.

آشنایی با دختر ارمنی

نمی توانست باور کند بعد از این همه سال چه طور چنین چیزی ممکن بود تا پایان حضور دختر در کارگاه صبر کرد و وقتی او رفت نیما فرصت را مغتنم شمرد و به سراغ استادش رفت و از او درباره دختر پرسید.
نامش هلن و ارمنی بود محصل مدرسه ژاندارک در همان لاله زار بود. نیما چنان در رسم عاشقی استادی به خرج داد که حضورش برای هلن شد غنیمت
اما افسوس افسوس از آن جنگ لاکردار 
یک روز آسمان بر سر نیما خراب شد
هلن و خانواده اش از ترس حمله نیروهای عثمانی مثل خیلی از ارامنه دیگر تهران را ترک کردند بی خبر بی نشانی.
نیما ماند و زندان تنهایی
ایام تلخ تر از زهر گذشت و نیما دیپلم خود را گرفت و در یک تابستان به یوش بازگشت.
دیگر یوش هم دلش را آرام نمی ساخت گویا گل سرشت نیما را با ناکامی آمیخته بودند.

دیگر حتی دامنه سرسبز کوهستان هم حال دلش را سر و سامان نمی داد. با بی میلی روز را به شب می رساند گاهی طرحی می زد و نقشی پیاده می ساخت. اما خودش می دانست آن ها دیگر رنگی ندارند حتی حافظ هم دیگر سودای دل شکسته اش را مرهم نبود.
روزی دل اش به فغان آمد که:
حافظا این چه کید و دروغی است
کز  زبان می و جام و ساقی ست؟
نالی ار تا ابد باورم نیست
که بر آن عشق بازی که باقی ست
من بر آن عاشقم که رونده است

بیماری خطرناک

تا این که شبی نیما به سختی بیمار شد بیم ذات الریه می رفت بخت با او یار بود که طبیب حاذقی بر سر بالینش حاضر شد هر چه گفت پدر و مادر نیما به گوش جان سپردند تا این که  از دو هفته نیما جان گرفت و توانست از جایش بر خیزد. میرزا ابراهیم خان پدر نیما تصمیم گرفت به شکرانه بهبودی دردانه اش ولیمه ای بزرگ بگیرد و اهالی چند آبادی و روستا را چلو دهد. دعوت نامه را سینه به سینه به همه جا رساندند. تدارکات وسیع مهیا شد و شب موعود فرا رسید.

ولیمه و رویای فراری


جمعیت زیادی گرد آمدند و سور سات به پا شد. نیما در استانه در خانه به خوش آمد گویی مشغول بود. تا این که میر زا ابراهیم خان به کنارش  آمد و دستش را گرفت و او را به داخل برد و گفت:
میرزا یحیی را که می شناسی از یه جایی شنفته نقاشی می کشی می گه دخترش صفورا را ببری و طرح هات رو بهش نشون بدی ببینه( بعد خندید) ما که می دانیم منظورش از این قبیل کارها چیست.

نیما هم امر پدر را مانند همیشه بر دیده جان گذاشت . رفت بالا پای راه پله . یکی از خانم ها گفت صفورا خانم رفته بالا . نیما تعجب کرد چه طور سر خود رفته است بالا که جای مهمان ها نبود. خودش رفت بالا دید در اتاقش نیمه بازه. بدون این که در بزنه رفت تو.
هیچ کس در اتاق نبود تنها پرتره ای که نیما از هلن کشیده بود بر روی زمین افتاده بود.
نیما به سرعت از اتاق بیرون آمد خبری از صفورا نبود پایین رفت از خانم ها سراغ صفورا را گرفت گفتند همین جا ها بوده است نیما برگشت قسمت مردانه رفت پیش میرزا ابراهیم خان ما وقع را توضیح داد. میرزا ابراهیم خان هم با خنده گفت: کاری ندارد پسر جان پیدا کردنش مگر در این حوالی چند دختر با چشمان آبی و موی خرمایی پیدا می شود؟

موخره: بخش قابل توجهی از اطلاعات این پادکست از کتاب زندگی نامه نیما تالیف مصطفی اسلامیه است که توسط نشر نیلوفر  منتشر شده است.

برچسب ها: نیمایوشیج ، شعر ، عشق
ارسال به دوستان