«تابآوری جامعه ایرانی بالاست.» این عباراتی است که این روزها به کرات هم از سوی تحلیلگران و کارشناسان ایرانی و هم از جانب کارشناسان سیاسی خارج از کشور شنیده میشود. در دورانی که امواج پیاپی بحرانهای سیاسی، اقتصادی، تنشهای منطقهای و تهدیدات فزاینده خارجی، پایداری ساختارهای اجتماعی ایران را در معرض آزمایش قرار داده، پرسش از ساز و کار «دوام آوردن» جامعه ایران اهمیت یافته است.
به گزارش اعتماد، پرسش کلیدی این است جامعهای که دورههای پرالتهاب حملات خارجی، شوکهای ارزی، تحریمهای سنگین و سایه تقابلهای نظامی را تجربه کرده، چگونه همچنان انسجام خود را حفظ کرده و در برابر فروپاشی مقاومت میکند؟ تقی آزادارمکی، استاد جامعهشناسی دانشگاه تهران، ریشه این مقاومت را نه در یک تسلیم منفعلانه، بلکه در نوعی «بلوغ زیستی» و «آشتی پنهان میان دولت و ملت» جستوجو میکند.
*در شرایط بحرانی فارغ از اینکه منشأ و ریشه این معضلات داخلی است یا بینالمللی، این سوال در اذهان عمومی و محافل علمی شکل میگیرد که طبقات مختلف اجتماعی چگونه زیست در شرایط رنج را تحمل کرده و آن را پشت سر میگذارند؟ اساسا دلیل اینکه جامعهشناسان و تحلیلگران معتقدند تابآوری جامعه ایران بسیار بالاست، چیست و چه مولفههایی این پایداری را شکل دادهاند؟
یکی از کلیدیترین عواملی که به نظر من بسیار واجد اهمیت است و در تحلیلهای روزمره معمولا از آن غفلت میشود، «دور شدن از دردسرسازی مستقیم علیه جامعه و مردم» است. طی یکی- دو سال اخیر، جامعه به این ادراک حسی رسیده که دولت، حکومت و ساختار سیاسی دیگر قصد مداخله ندارد و سبک زندگی او را محترم میشمارد. این تغییر فضا، خود به خود یک نوع «آشتی پنهان» میان جامعه و حکومت پدید آورده است؛ توافقی نانوشته که آرامش نسبی را به مناسبات روزمره تزریق میکند.
برای نمونه در مناقشه پرهزینهای مانند مساله حجاب، جامعه امروز با خود میگوید نظام سیاسی تا حد زیادی پذیرفته که سلبی برخورد نکند، حریم و حرمت من، دخترم و پسرم را حفظ کند و از رفتارهای تقابلی گذشته فاصله بگیرد. وقتی شهروند چنین سیگنالی را از بالا دریافت میکند، رویکرد متقابلش این است که میگوید: «پس من هم دلیلی نمیبینم که جلوتر بروم، از خود رفتارهای ساختارشکنانه بروز بدهم و اوضاع را به نقطه انفجار برسانم.» در نتیجه، جامعه وارد مرحله بازشناسی، بازتنظیم مساله حجاب و مدیریت درونخانوادگی آن میشود.
این رویکرد کاملا متفاوت از وضعیتی است که در گذشته شاهد بودیم؛ دورهای که گروههای تندرو، فشارهای سازمانیافته به جامعه داشتند که در نهایت یک چرخه مستمر و ویرانگر از خشونت تولید میشد. امروز جامعه انرژی خود را به جای تخریب، صرف استحکام و بازتنظیم زندگی در درون بحران میکند.
*نظام سیاسی چگونه به این نتیجه رسیده که فرآیند اصلاح و ساماندهی مناسبات باید از پایین به بالا رخ دهد، نه با تحمیلهای دستوری و مکانیکی از بالا به پایین؟
این تحول، چرخش بسیار مهمی است که حتما باید تبارشناسی و تبیین شود. شاید در نگاه نخست برخی ناظران چنین تحلیل کنند که نظام سیاسی به دلیل تمرکز بر ابعاد تقابلهای نظامی و منازعات منطقهای، اساسا مجالی برای پرداختن به حاشیههای فرهنگی و اجتماعی ندارد و دست از مداخله کشیده است. این گزاره ممکن است بخشی از واقعیت باشد، اما من معتقدم دلیل اصلی و مهمتر در جای دیگری نهفته است. با روی کار آمدن دولت پزشکیان و تحولات سیاسی پس از آن، ما با شرایطی روبهرو شدهایم که طی آن، ریلگذاری به سمت تغییرات پنهان اصلاحی رفته است.
جالب اینجاست که آمریت و عاملیت این موضوع تا حد زیادی بر عهده خود جمهوری اسلامی است. سیستم، شاید حتی ناخواسته، اما به این تصمیم راهبردی رسیده که بخش وسیعی از فرآیند تحقق حقوق، تعادل بخشی اجتماعی و حل معادلات زیستی را به خود جامعه واگذار کند؛ مداخله نکند و جلوتر از همه، جلوی رادیکالیسم و افراطیگری در درون جبهه خودی را بگیرد. نمونه روشن و ملموس این رویکرد، ماجرای اخیر محکومیت برخی چهرههای تندرو است.
من به لحاظ مبنایی با هرگونه تهدید آزادی بیان و مجازات زندان برای فعالان فکری و سیاسی مخالفم؛ اما نکته بسیار اساسی از منظر روانشناسی جامعه اینجاست که برای نخستینبار افکار عمومی مشاهده کرد که چهرههای رادیکال و جناحهای تندرو نیز در برابر قانون پاسخگو میشوند. قبلا باید حتما تظاهرات عظیم خیابانی و هزینههای سهمگین اجتماعی پرداخت میشد تا سیستم بپذیرد یک تندرو را مهار کند، اما امروز حاکمیت خود پیشقدم شده تا به جامعه اثبات کند در برابر منافع ملی بنای برخورد دوگانه و حاشیه امن ساختن برای افراطیها را ندارد. این پیام بسیار قدرتمندی در بازسازی اعتماد فرسودهشده است.
*علاوه بر برخورد با رادیکالها، نقش ساختار اجرایی و گفتمان ریاستجمهوری در این تغییر رویه چقدر اثرگذار بوده است؟
نقش محوری دارد. امروز ما با رییسجمهوری روبهرو هستیم که مدام روی ذهن، اعصاب و روان جامعه پیادهروی نمیکند؛ لج مردم را درنمیآورد و با تحقیر و متلک با شهروندان سخن نمیگوید. آقای پزشکیان تا حد ممکن تلاش میکند حرف مردم را بزند و صدای واقعی کف جامعه باشد. امروز فاصله میان واژگان و ادبیات رییسجمهور با مطالبات واقعی و روزمره مردم، بسیار کمتر از دورههای پیشین شده است. علاوه بر دولت، این عقلانیت نسبی به سایر ارکان نیز تسری یافته است.
البته مقصود من این نیست که نقصی وجود ندارد؛ ابدا. نظام اداری و حکمرانی ما پر از ایرادات و ناکارآمدیهای بزرگ است، اما ساختار در مسیر خوداصلاحی قرار گرفته است. ممکن است عدهای گلایه کنند که این سرعت بسیار کند است؛ من هم قبول دارم که سرعت کم است، اما تأکید میکنم همین که قطار حکمرانی در ریل درست افتاده، تحول مثبتی است. جامعه این تغییر رفتار را به خوبی حس کرده است. در واکنش به این عقلانیت، مردم نیز موضع منطقی میگیرند و میگویند: «حالا که سیستم حرمت من را نگه میدارد، من هم در برابر فشارهای بیگانگان مقاومت میکنم و تابآوری ملیام را ارتقا میدهم.» این تابآوری حاصل یک معامله زیستی متقابل و محترمانه است.
*مردمی که در گذشته نزدیک در برابر افزایش محدود قیمت بنزین یا شوکهای ارزی سریعا واکنش اعتراضی نشان میدادند، چطور امروز درک کردهاند که ریشه بحرانهای ارزی و فشارهای اقتصادی، متأثر از دشمن خارجی و نقشههای اوست؟
دلیلش این است که جامعه ایرانی صاحب حافظه تاریخی غنی و عقلانیت ژئوپلیتیک است. شما امروز نگاه کنید؛ دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو هر دو نمادهای تام و تمام رادیکالیسم، پوپولیسم و خشونت در عرصه جهانی هستند. مردم ما به وضوح دریافتهاند که دعوای این افراد بر سر حقوق بشر یا دموکراسی نیست؛ مساله اساسی آنها ضربه زدن به هویت، تاریخ، تمدن و پیکره جغرافیایی ایران است. مردم در تحلیل درونی خود میگویند: «رهبران و فرماندهان نظامی کشور را شهید کردید؛ عملیات نظامی انجام دادید؛ پس چرا متوقف نمیشوید؟ چرا به دنبال فروپاشی کامل ساختارهای این سرزمین هستید؟»
جامعه فهمیده که ترامپ و تندروهای منطقه میخواهند کاری کنند که در ایران فردا هیچ استعدادی برای کنشگری مثبت، نوسازی اقتصادی و پیشرفت باقی نماند؛ آنها قصد دارند هر نوع منفذ تنفس و حرکت رو به جلو را برجامعه مسدود کنند. آگاهی جامعه ایرانی از این نقشه بسیار ژرف است. آن شهروندی که معترض است و حتی از شیوه کشورداری عمیقا انتقاد دارد، خوب میداند که اگر دست به رفتارهای ویرانگر بزند، راه برای ورود دشمن هموار میشود؛ همان فروپاشی تمامعیاری که ترامپ و نتانیاهو آرزوی آن را دارند.
جامعه حاضر نیست ایران از دست برود؛ زیرا میداند بعد از مداخله دشمن، وضع نه تنها بهتر نمیشود، بلکه کشوری برای زیستن باقی نخواهد ماند. دوستان ما این رفتار هوشمندانه را «تابآوری» مینامند که کاملا توصیف درستی است.
*این تابآوری مادی و روانی در بدنه جامعه چگونه بازتولید میشود؟ مردم با چه ابزارهایی در برابر این شرایط سخت (گرانی ارز، کاهش قدرت خرید و فقر و…) مقاومت میکنند؟
بخشی از این پاسخ در ذات و تاریخ اجتماعی زیستبوم ایران نهفته است. جامعه ایرانی از مدتها قبل خود را برای زیست در شرایط نامساعد و اضطراری مهیا کرده بود. این آمادگی ریشه در فرهنگ «اندوختههای احتیاطی» دارد؛ خانوادههای ایرانی بهطور سنتی مقادیر قابل توجهی طلا، ارز، مایحتاج اساسی و ارزاق را در خانههایشان ذخیره دارند. مردم ما حداقل مواد غذایی لازم برای چند ماه را پیشبینی و انبار میکنند. از سوی دیگر، سیاستهای اجرایی دولت نیز مانع از قحطی شد و اجازه نداد علیرغم فشارهای سنگین بینالمللی، کمبود اساسی مواد اولیه در کشور پدید آید.
ما ایرانیها به لحاظ فرهنگی همواره فضایی به نام «پستو» یا انبار خانگی داشتهایم؛ مکانی مخفی و امن که در آن اقلام حیاتی را برای بزنگاههای تاریخی پنهان میکردیم تا در روز مبادا به دادمان برسد. این همان سنت همیاری خانوادگی است که هم در دوران بحران کرونا و هم در خلال تشدید درگیریها و کشاکشهای منطقهای اخیر (از تنشهای ۱۲ روزه تا ۴۰ روزه و درگیریهای ادواری ۱۳ روزه) توانست سپر بلای جامعه شود.
مهمتر از اندوختههای مادی، «سرمایه نمادین خانواده» است. بحرانهای پیدرپی و التهابات مداوم باعث شد جامعه به کانون گرم خانواده بازگردد. نسلهای نو متوجه شدند که چقدر از این نهاد اصیل غفلت کرده بودند؛ فهمیدند خانواده پدری و مادری، روابط خویشاوندی، شبکههای دوستی و همشهریها چه شبکه حمایت اجتماعی و پشتوانه روانی مستحکمی هستند. علاوه بر این، جامعه ایرانی ترس و وحشت از سایه جنگ را پشت سر گذاشته است. مردم البته نگران آیندهاند، اما جنس این نگرانی آنچنان فلجکننده و ویرانگر نیست که خشم کور تولید کند و شهروند را به سمت تخریب بنیادهای نظام سیاسی و ساختار اجتماعی سوق دهد.
*در این میان وضعیت دستگاههای رسانهای رسمی، بهویژه سازمان صداوسیما را چگونه میبینید؟ آیا این رسانه توانسته همگام با این آشتی پنهان و تغییر الگوهای اجتماعی حرکت کند؟
متأسفانه خیر؛ صداوسیما به کل در مداری دیگر سیر میکند و توجهی به این دگرگونیهای عمیق اجتماعی ندارد. در شرایطی که دولت تمام توان خود را به کار گرفته تا پژواک واقعی صدای مردم باشد، صداوسیما دقیقا در جهت عکس عمل کرده و مدام در کار فیلتر کردن و سانسور مطالبات واقعی جامعه است. بزرگترین خطای راهبردی صداوسیما این است که اساسا «طبقه متوسط» در آن هیچ جایگاهی ندارد. این طبقه، حاملان اصلی عقلانیت، توسعه و فرهنگ این مرزوبوم هستند، اما در رسانه ملی بایکوت شدهاند. نقش تاریخی که طبقه متوسط در مهار رادیکالیسم ایفا میکند، بیبدیل است.
شما نگاه کنید؛ امروز حتی یک روزنامهنگار مصلح، نویسنده متعهد، شاعر یا استاد دانشگاه برجسته را نمییابید که جامعه را به سمت ویرانگری، شورش کور و تخریب تمدنی سوق دهد. طبقه متوسط صاحب سرمایه فرهنگی ایران است و به همین دلیل اجازه نمیدهد هیجانات سطحی بر سرنوشت کشور حاکم شود.
*اخیرا مارکو روبیو، وزیر امور خارجه امریکا، با اشاره به تاریخ دوره هخامنشیان مدعی شد که ایرانیها از گذشتههای دور به تمدن غربی تاختهاند و نبرد کنونی ادامه همان رویارویی دیرینه است. آیا با بازتولید مجدد دوگانه «جنگ تمدنها» در برابر «گفتوگوی تمدنها» روبهرو هستیم؟
اظهارات افرادی مانند روبیو یک بیراهه تاریخی و تحریف مغرضانه برای توجیه تجاوزگری مدرن غرب است. شارحان نژادپرست غربی سالهاست برای هویتبخشی به خویش، نیاز به برساختن یک «دیگری» خطرناک دارند. غرب زمانی این «دیگری» را در قالب شوروی، چین و ژاپن تصویر کرد و امروز دوباره به سراغ تمدن ایران آمده است. من به تفصیل در کتابم تحت عنوان «هرودوت» به این موضوع پرداختهام که چگونه غربیها برای صورتبندی هویت خود، تاریخ و فرهنگ ایرانی را وارونه جلوه دادهاند. واقعیت تاریخی دقیقا برعکس ادعاهای سطحی روبیو است.
در دوران کهن، اگر ستیز یا نزاعی میان ایران و حوزه هلنی رخ داده، درون چارچوب یک زیستبوم کلان بشری بوده است، نه به قصد نابودی تمدن بشری. روابط تاریخی ایران با یونان و روم نشان میدهد که ما همواره بیش از آنچه از تمدن غربی وام گرفته باشیم، به آنها دادهایم. فیلسوفان و اندیشمندان معتبر دنیا اذعان دارند که بخشهای عظیمی از نظام فلسفی، موازین اخلاقی و مفاهیم اداری از حکمت ایرانی به آن سرزمینها سرازیر شده است. روبیو به عنوان یک کارگزار سیاسی سطحینگر و رادیکال، تهِ نشستهای ایدئولوژیک و نژادپرستانه غرب را بیرون میریزد تا از تجاوز و فشارهای ظالمانهاش علیه ملت ایران مشروعیتسازی کند.
به علاوه، یک نشانه جامعهشناختی آشکار وجود دارد: دیاسپورای ایرانی (diaspora) در تمام دنیا حضور دارد؛ از جمله در ایالات متحده. ایرانیان خارج از کشور همواره نماد نخبگی، سازندگی، تعادلبخشی و قانونمداری بودهاند، نه تخریب و خشونت. اگر ذات هویت ایرانی بر پایه ستیزهجویی تمدنی بود، این مهاجران دههها پیش نظم غرب را برهم میزد؛ در حالی که آنها معماران سلامت، آموزش و فناوری همان جوامع شدهاند. جهان مدنی و متفکران مستقل دنیا فریب این ادعاهای تندروها را نمیخورند. امریکا حاضر نیست سهم تمدنی ایران را در صلح و مذاکره به رسمیت بشناسد؛ چون تداوم پروژهاش در تداوم ماشین جنگ تعریف شده است.
*اگر بخواهید به نظام سیاسی و دولتمردان پیشنهادهایی مشخص ارایه دهید تا این ظرفیت شگرف مردمی و سرمایه تابآوری حفظ و تقویت شود، چه توصیههایی دارید؟
اگر من بخواهم بر سه اولویت بنیادین انگشت بگذارم، این موارد است: نخست اینکه ما به یک «افقگشایی مشترک و صدای منسجم درباره فردای ایران» نیاز داریم. مردم احساس میکنند در یک سربالایی تند، خسته، تشنه و زیر بار سنگینترین فشارها در حال حرکت هستند و چشمانداز آنسوی قله برایشان ناروشن است. حاکمیت باید از صاحبنظران اصیل دعوت کند تا بر مبنای دادههای واقعی، نقشهای برای ایران فردا ترسیم کنند؛ ایرانی که در آن اثری از خشونت و حذف نباشد و حقوق اساسی شهروندان تضمین شود.
این سامانبخشی فقط از دست طبقه متوسط برمیآید. دوم اینکه بخشهای نظامی و امنیتی باید اختیارات لازم را به سیاسیون، مصلحان و کنشگران مدنی واگذار کنند. به رجال استخوانخردکرده و فعالان جامعه اجازه داده شود در ساحت یک جامعه چندصدایی به کنشگری بپردازند. در معادلات بینالمللی نیز زمانی که سیاستمداران و دیپلماتهای برجسته در میدان ابتکار عمل داشته باشند، میتوان با پشتوانه اقتدار دفاعی، سایه جنگ را زدود و آن را به صلحی پایدار تبدیل کرد. سومین راهبرد، جسارت برای «اعلام رسمی خطاهای گذشته» در سطح کلان ملی است. ما باید با شجاعت کاستیها و اشتباهات تاریخی را بازگو کنیم و تلاش برای عبور از آنها را به یک «نفس مسیحایی» و آشتی فراگیر ملی تبدیل نماییم تا شکافهای درون پیکره جامعه التیام یابد.
*در ماههای اخیر، اقدامات و پالسهای مثبتی از سوی دولت و ارکان نظام برای تسهیل بازگشت هنرمندان، چهرههای فرهنگی و مهاجران به کشور مشاهده شده است. ارزیابی شما از این روند چیست؟
این یک ایده فوقالعاده و درخشان است. فردی که در شرایط سخت کنونی و با وجود همه برچسبها و اتهامات تصمیم میگیرد به سرزمین مادریاش بازگردد، شایسته تکریم است. ایران ملک مشاع همه ایرانیان است و به هیچ قشر یا دسته انحصاری تعلق ندارد. امیدوارم این گشایش تنها به هنرمندان و اهالی ادب محدود نماند، بلکه به حوزههای تکنوکراتها، مدیران برجسته، سرمایهگذاران و در نهایت چهرههای سیاسی و مصلحان ملی نیز گسترش یابد. اگر این فرآیند فراگیر ظرف چند ماه آینده با جدیت پیگیری شود، سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی چنان ارتقا خواهد یافت که بستری همگون برای تحقق پایدار توسعه و دموکراسی در کشور فراهم میشود؛ سرمایهای که هیچ نیروی بیگانهای توانایی شکست آن را نخواهد داشت.