عصر ایران ؛ احسان محمدی - دوست عزیزی دارم که هفتسالی است سوگوار دختر نوجوانش است، دختری که پر از شور زندگی بود اما دست به خودکشی زد. غم چنان در سلولهایش خانه کرده که گاهی حس میکنم خونِ جاری در رگهایش هم با اشک و اندوه آمیخته است. پرسشهایی دارد که بعد از این همه سال هنوز جوابی برایشان نیافته، مثل خوره ذرهذره وجودش را میخورند: «چرا؟ مگر من چه کم گذاشتم؟ کاش به من میگفت از چه چیزی اینقدر رنج میبرد. چرا به من فکر نکرد؟…»
این سالها انگار بسیاری از ما از نوشتنِ واژه «خودکشی» و هول و هراسی که به همراه دارد میترسیم و بهجایش از تعبیر اتوکشیده «مرگ خودخواسته» استفاده میکنیم. به نظرم اشتباه است. خودکشی باید همینقدر هولناک، رنجآور و آسیبزا بماند، نه اینکه با پوشاندن لباس رسمی، از زهرش کم کنیم.
خیلی از ما به خودکشی فکر کردهایم، حتی اگر رویمان نشود اعتراف کنیم. وسوسهای که روزی زیر پوستمان خزیده. هرکس با دلایل خودش. بعضیها به آن دست زدهاند و حالا زیر خاک خوابیدهاند. خودکشی برای جلب توجه، برای انتقام از بیتوجهی، برای پایان دادن به رنج، از ترس یک آسیب، از بیمعنایی زندگی… هرچه هست، کسی که خودکشی میکند شاید پرونده زندگیاش را برای خودش ببندد، اما کتابی چندجلدی را برای بازماندگان بهجا میگذارد، پر از سؤال. سؤالهای گزندهای که میشوند رنج، در رگها میدوند، به سر میرسند و تبدیل به میگرن و بیخوابی میشوند، به قلب میرسند و مثل لختهای راه را میبندند، به چشم میرسند و به شکل اشک لیز میخورند روی گونه ...
برای روح آنها که رفتهاند آرامش آرزو کنیم و برای آنها که با درد ماندهاند «صبر» و آرامش. امید که بتوانند گذر کنند که آدمی تا زنده است باید زندگی کند. طولی نمیکشد که ما هم به جمع عزیزانمان که رفتهاند میپیوندیم. کاش بتوانیم در آن دنیا آنها را در تنگ در آغوش بگیریم، بیهیچ پرسشی.