کد خبر ۶۸۸۹۷۳
تاریخ انتشار: ۱۲:۰۷ - ۲۴-۰۶-۱۳۹۸
کد ۶۸۸۹۷۳
انتشار: ۱۲:۰۷ - ۲۴-۰۶-۱۳۹۸

وقتی «علیرضا حیدری» برای خودش قبر خرید!

عصر ایران
ناامیدی سراغ همه می‌آید. دیر یا زود. حتی اگر ستاره باشی. این امر را به عنوان اتفاقی طبیعی بپذیریم اما خطر آنجاست که در آنجا توقف کنیم و خیال برمان دارد که هیچ در و دریچه و روزنی نیست.

عصرایران؛ احسان محمدی- سخنرانی‌ها و کتاب‌های روان‌شناسی و موفقیت پر از جمله‌هایی شبیه این است:

- تسلیم نشو!
- هرگز ناامید نشو!
- با مشکلات بجنگ و کم نیاور!
- یا راهی باید یافت یا راهی باید ساخت!

اما زور زندگی زیاد است. گاهی چنان آدم را مچاله می‌کند که فولاد هم باشی، موریانه ناامیدی درونت لانه می‌کند. علیرضا حیدری یکی از نام‌های ماندگار در تاریخ کشتی ایران است. جوانی سختی کشیده و برآمده از خانواده‌ای که سایه پدر بالای سر آن نبود، خودش را به دندان کشید و به یک شمایل تبدیل شد.

اندام ورزیده و تراشیده‌اش چنان چشم‌نواز بود که هر پسری آرزو می‌کرد یک روز پا جای پای او بگذارد. نمی‌ترسید، ماجراجویانه کشتی می‌گرفت، پر از خلاقیت و تکنیک بود و یکی دو بغل مدال گرفت. از آسیایی و جهانی گرفته تا المپیک.وقتی «علیرضا حیدری» برای خودش قبر خرید!

اما او هم در اوج شهرت و تحسین‌شدن به یک‌باره احساس کرد به پایان راه رسیده. خالی از امید شد. خودش در کتاب زندگی‌نامه‌اش با عنوان «دست‌نیافتنی» می‌گوید: «در بهشت‌معصومه برای خودم قبر خریدم. علیرضا حیدری که یک سال‌و‌نیم پیش در سیدنی مُرده بود. حالا قبر هم در بهشت‌معصومه قم داشت. .. از همان سیدنی این افسردگی و سقوط شروع شده بود؛ یا حتی کمی قبل از آن. این خالی بودن از انرژی و انگیزه. حتی به کشتی هم شک کرده بودم. «واقعاً کشتی می‌گیری که چی؟» «مگه قرا نیست بمیری؟ حالا یه مدال کمتر یا بیشتر. کی اهمیت میده؟» اینها فقط فکر نبود. احساسی بود که در بند بند بدنم راه یافته بود.

مدتی به فکر رفته بودم راهی پیدا کنم و همه چیز را به نام خواهرم بزنم. بعد ماشینی گیر بیاورم و جایی در جاده کرج از پلی پایین بیفتم. اتفاق بود، برای هرکسی می‌توانست پیش بیاید. کسی شک نمی‌کرد. یا حداقل اینطور فکر می‌کردم. فکر می‌کردم آینده سیاه است. دلم نمی‌خواست در این سیاهی پیر شوم و بی سر و صدا بمیرم...

یک شب بالای سر قبر رفتم. در یک قبرستان بزرگ. تصورش را بکنید. نشستم سر قبر خالی خودم و به خاکی که رویش بود خیره شدم. اگر از پل پایین می‌افتادم ممکن بود حتی جنازه‌ام هم به اینجا نرسد. گریه کردم. دعا خواندم. گاهی برای قبرهای دیگر خیرات می‌دادم. فکر کردم کسی پیدا می‌شود برای قبر من خیرات بدهد؟» (دست‌نیافتنی/ علیرضا حیدری، طه صفری/ صفحه 182)

تصورش هم تکان‌دهنده است. همان روزهایی که ما پوسترهای او را به دیوار می‌زدیم، ناامیدی چنان ستاره تیم ملی کشتی را روی پل برده بود که بالای قبر خالی خودش گریه می‌کرد. اما او مثل همیشه جان‌سخت بود. خودش را نجات داد و در المپیک آتن نه تنها به مدال دست یافت بلکه گربه سیاه خودش الدار کورتانیدزه را هم شکست داد.

کتاب پر از نکات جالب و خواندنی است. از تجربه‌های شیرین روی سکو رفتن تا روزهای تلخ و کُشنده قهرمان. مردی که بعدها معدن‌دار نمونه کشور هم شد اما قبل از این اتفاق، زیر بار فشار کاری که در آن تخصص نداشت باز تا مرز متلاشی‌شدن رفت. اما تسلیم نشد. 

ناامیدی سراغ همه می‌آید. دیر یا زود. حتی اگر ستاره باشی. این امر را به عنوان اتفاقی طبیعی بپذیریم اما خطر آنجاست که در آنجا توقف کنیم و خیال برمان دارد که هیچ در و دریچه و روزنی نیست. اگر گاهی ناامید می‌شوید، کم می‌آورید و نای بلند شدن ندارید، خودتان را سرزنش نکنید. انسان هستید. نفسی تازه کنید و دوباره بلند شوید... فقط بلند شوید. 

ارسال به دوستان
خواهر هادی ساعی در ناگویا؛ مهروز ساعی با استایل متفاوت در حاشیه بازی‌ها خانه هایی که انگار از سیاره ای دیگر به زمین آمده اند! (+تصاویر) راز ستاره پرنور آسمان صبحگاهی؛ این جرم آسمانی در واقع یک ستاره نیست! آشنایی با خطرات باتری خودرو؛ از اسید سولفوریک تا احتمال انفجار اگر تمام کشتی‌های دنیا را از آب خارج کنیم، سطح دریاها تغییر می‌کند؟ از مکه تا لندن؛ چرا پادشاهان و حاکمان با قهوه دشمنی می کردند؟ روزنامه خراسان: با منطق زور باید از دشمن امتیاز سیاسی بگیریم افزایش طول عمر با فشار روی استخوان‌ها! تحقیق جدید: کامپیوترهای کوانتومی شاید رمزنگاری بانک‌ها را فقط در ۳ روز بشکنند اقلیت پرسروصدا از حضور گسترده مردم در صحنه بیمناک هستند مولتی ویتامین چیست و آیا مصرف آن واقعاً مفید است؟ تصاویر پاییزی رابعه اسکویی با پیامی متفاوت برای روزهای سخت مردم ایران 3 تا 5/3 ميليون شغل از دست رفته است عکس آتلیه‌ای «کنسول فرانسه در رشت» در زمان ناصرالدین شاه مانی و انقلاب در تاریخ تصویرگری؛ وقتی نقاشی به زبان بیان اندیشه تبدیل شد