عصر ایران ؛ علی نجومی ــ 14 فروردین بود اولین روز کاری بعد از تعطیلات. هیاهوی جمعیت به خیابان های تهران بازگشته بود هوا هنوز کمی سرد بود و لباس های رنگارنگ زمستانی بر تن تهرونی ها خودنمایی می کرد. شاعر دل شکسته از پنجره اتاق رو به کوچه شاهد زنده شدن دوباره شهر بود. ولی او سگرمه هایش در هم بود. 2 سال بود از طوسی خانوم حایری جدا شده بود. تصور می کرد این جدایی را خیلی زود فراموش خواهد کرد اما این طور نشده بود. آدم ها به زندگی اش می آمدند و می رفتند اما علی رغم رفتن شان، ردی برای همیشه بر جان و روح شاعر می گذاشتند. ردی که معمولا با سنگینی بار خاطر رو به رو بود. این تقصیر شاعر نبود که روحش حساس بود و دل شکستگی ها بیشتر به یادش می ماند.
در این ایام دو هفته ای تعطیلات، از خلوتی خیابان ویلا و محله شان کمال استفاده را برده بود و با آن قد بلند سرو مانند قدم به قدم رفته بود و رفته بود تا شاید دوباره برای دمی و لحظه ای ایده ای و الهامی به او روی نشان دهد.
اما نه . ایام برزخ سترون بودن سر پایان نداشت.
احمد شاملو

اما بالاخره دل را به دریا زد و با خود گفت خدا را چه دیدی شاید امروز روز پایان بدبختی های من است. شاید همچون آن پسربچه با لپ های گل گلی که دنبال دوستی با شوق در خیابان می دود دل من هم امروز کمی خندید.
رخت بیرون بر تن کرد و پله های ساختمان آجری خیابان ویلا را آرام و با وقار آمد پایین.
به دم در که رسید با خودش گفت شاید بهتر باشد این بار به سمت غرب بروم و سری به رو به روی دانشگاه تهران بزنم.
آفتاب کم رمق اول بهار پشت سرش بود و سایه درازش بر روی خیابان می دوید. دو سه نفری در مسیر شناختنش و سلام و علیکی کردند او هم به رسم ادب سری تکان داد اما قصدی برای ایستادن و تلف کردن وقت نداشت انگاری بعد از چند دقیقه راه پیمایی خودش باورش شده بود که آن روز اتفاقی خواهد افتاد و سیاه روزی هایش تمام می شود.
نیم ساعتی گذشت و رسید به مقابل دانشگاه. آمد و شد دانشجو ها آن چیزی نبود که او را به این جا کشانده بود پس به آن طرف خیابان رفت ویترین کتابفروشی ها چند دقیقه مشغولش کردند اما باز بی حوصله شد چای فروش سیاری داد زد : چای تازه دم بفرما چای تازه دم
آیدا

شاعر فکر کرد چای فروش با اوست اما او داشت برای جمعیت فریاد می زد و می رفت. شاعر هوس چای به کله اش زده بود پس او را صدا زد و لیوان هشت پر را گرفت. و قند را انداخت گوشه لپش و دو سه فوتی بر چای دمید و جرعه اول را رفت بالا. معجزه ی جرعه اول چای هیچ وقت برایش قدیمی نمی شد. چشم هایش را بست و جرعه ای دیگر نوشید. قند گوشه لپش دیگر آب شده بود چشم که گشود تا حبه دیگری بردارد چشمش به دختر سفید و بوری افتاد که خنده از لبانش نمی افتاد. او هم چای می خواست. شاعر باقی چایش را با چشمان باز نوشید.
خون در رگ هایش مثل نهر یخ زده ای که گرما به پیکرش خورده باشد دوباره به جوش و خروش افتاده بود
خانه شاملو

لیوان چای دختر را شاعر به دستش داد و خودش را معرفی کرد:
من احمد شاملو هستم.
و این بود حدیث آشنایی شاملو و آیدا که ثبت است بر جریده عالم دوامش
و آیدا هم شد ساکن خانه آجری خیابان ویلا.
و احمد خان شاملو هم بر دیوار خانه نوشت :
چشمانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
این خانه سال های سال ماوای شاملو و آیدا بود تا این که آن ها به کرج مهاجرت کردند. اما خانه آجری خیابان ویلا که برای مدت ها به صورت متروکه ماند اما حالا مدتی است با حفظ سازه اصلی به یک مجموعه فرهنگی برای بازدید عموم تبدیل شده است.