عصر ایران ؛ علی نجومی ــ سال ۱۲۰۶ خورشیدی، تبریز. اللهیارخان آصفالدوله، صدراعظم فتحعلیشاه قاجار، در ارگ حکومتی، در هجوم افکار تیره و تار، نفسش بند آمده است. خواب به چشمانش نمیآید. هرچه دعا و ورد بلد بوده، خوانده، اما افاقه نمیکند. آن روز که برای ولینعمت خود، شاه قاجار، شیرینزبانی میکرد و وعده شکست و هزیمت سپاه روس را میداد و شکستهای متوالی ایران را به پای اشتباهات عباسمیرزای ولیعهد مینوشت، حتماً نمیدانست چه خبطی مرتکب میشود.
پادکست را اینجا بشنوید
اینجا خط مقدم بود و جانش در خطر. هنگامه بلا بود و دست اللهیارخان و این لشکر ششهزارنفره تازهنفسی که از تهران آمده بود، نه نظم داشت و نه نسق.
اما آنچه بیشتر او را نگران میکرد، بوی خیانتی بود که مشامش را میآزرد. خبرچینان به گوشش رسانده بودند عدهای در تبریز دل در گروی مهر روسها دارند. قفل دروازههای شهر سستتر از آن بودند که صدراعظم انتظار داشت. خب، چه از دستش برمیآمد؟ زمان تنگ بود و تصمیم عاجل مقتضی.
سپیدهدم که زد، اللهیارخان دلش را برای به دریا زدن آماده و مهیا ساخته بود.
حمله غافلگیرانه به روسها.
این بود برگ برنده صدراعظم.
نیروها که آماده شدند، دروازهها گشوده شد و آتش جهنم به پا شد. غافلگیری در کار بود، اما نه برای روسها؛ برای ایران.
خیانتکاران، راپرت عملیات را به روسها داده بودند و در داخل شهر فرش قرمز انداخته بودند.
اینگونه بود که ستون روحیه سربازان، در همان ساعات اول حمله، فرو ریخت.
به ظهر نرسیده، اللهیارخان گریخته بود؛ اما او در این فرار تنها نبود. دو زن سابقاً مسیحی گرجی که تازه مسلمان شده بودند و صیغه اللهیارخان بودند، همراهیاش میکردند.
به دو روز نکشید که سربازان روس رد این سه نفر را زدند؛ اما در آخرین لحظه، آن دو زن گرجی از مهلکه گریختند و طبق توصیه اللهیارخان، به عمارت او در تهران رفتند. اما اللهیارخان به چنگ سربازان روس افتاد.
از مجموعه پادکست صفحه، پادکست پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است را اینجا بشنوید
گرچه شانس با او یار بود که عهدنامه ترکمانچای در اسفند همان سال امضا شد و اللهیارخان را هم با احترامات فائقه آزاد نمودند. گرچه به تهران رفت و به دست فتحعلیشاه به فلک بسته شد و آبرویش ریخت، منصب صدارت را هم از دست داد.
سپس او، چون افعی زخمخورده، به کنجی خزید و منتظر بازی روزگار ماند تا شاید نقشی درخور برایش فرا رسد.
چند ماهی که گذشت، الکساندر گریبایدوف در مقام وزیرمختار دولت فخیمه روسیه به تهران رسید. او را شاعر سیاستپیشه مینامیدند که بیشتر عاشق سحر و جادوی کلمات بود تا بازیهای سیاست. آوازه کبر و غرورش زودتر از خودش به تهران رسیده بود و در طول سفر در خاک ایران، هرجا رسیده بود، با ایرانیان به نخوت رفتار کرده بود.
زن زیبای پابهماهش، یعنی تینا چاوچاوادزه، در تبریز مانده بود تا فارغ شود.
این غم خبری، گریبایدوف را آزار میداد و خوی تندش را دوچندان ناپسند جلوه میداد. گویا بنا داشت هرجا که توانست، ضربشستی به ایرانیهای شکستخورده نشان دهد.
اما ایرانیها سیاست پیشه کردند تا گزک دست او ندهند. مأموریت اصلیاش اجرای مفاد عهدنامه ترکمانچای بود که از یکی از بندهایش بوی خون میآمد. طبق این بند، گرجیها و ارمنیهایی که خلاف میلشان در ایران مانده بودند، میتوانستند به روسیه بازگردند.
اما گویا گریبایدوف متن عهدنامه را بد خوانده بود که شروع کرد به تطمیع گرجیها و ارمنیها برای ترک خاک ایران. اما این تازه آغاز ماجرا بود.
یکی از خواجگان بانفوذ دربار فتحعلیشاه، شخصی بود به نام میرزا یعقوب ارمنی که خزانهدار بخشی از فعالیتهای دربار بود؛ اما مدتی بود حساب و کتابش با هم نمیخواند و میدانست امروز یا فردا دستش رو میشود که جیبی فراخ برای خود دوخته است. این میرزا یعقوب در ظاهر مسلمان شده بود؛ اما این ظاهر ماجرا بود. خدای او، خدای پول و نیرنگ بود.
برای همین، وقتی گریبایدوف آهنگ تطمیع ارامنه و گرجیها را سر داد، میرزا یعقوب دعوتش را لبیک گفت و به سرای ایلچی، یا همان سفارت روس، پناهنده شد.
این میرزا یعقوب کینه عجیبی از اللهیارخان آصفالدوله داشت؛ خدا میداند چرا.
برای همین، به گوش گریبایدوف رساند که دو زن گرجی در خانه آصفالدوله به زور نگهداری میشوند و آنها را به زور مسلمان کردهاند. گریبایدوف به امینالدوله، صدراعظم جدید، نامه نوشت و عودت آن دو زن گرجی را خواستار شد.
امینالدوله قضیه را به اطلاع آصفالدوله رساند و از او خواست مصلحت مملکتی را در نظر بگیرد و تصمیم مقتضی را بگیرد.
آصفالدوله را یارای ناخشنود کردن گریبایدوف نبود؛ پس به آن دو زن حکم کرد به سرای ایلچی بروند.
این خلاف میل دو زن گرجیِ مسلمانشده بود. آنها علاقهای به بازگشت به روسیه نداشتند؛ اما مخالفت جایز نبود.
پس با دلی سنگین به سرای ایلچی رفتند.
پناهنده شدن میرزا یعقوب، بهعنوان خواجه دربار، به سرای ایلچی، آبروی دربار را در میان مردم برده بود. او مطمئناً رازهایی از اندرونی کاخ میدانست که نباید به گوش اغیار میرسید و این تازه سوای مسئله فساد مالیاش بود. این را اضافه کنید به زنان تازه مسلمانشدهای که به امر گریبایدوف در سرای ایلچی به سر میبردند که شرح دو نفرشان را دادیم.
اینها دست به دست هم داد تا خون مردم به جوش آید. این شد که نزد میرزا مسیح استرآبادی، مشهور به میرزا مسیح مجتهد، رفتند و از او فتوا گرفتند که میرزا یعقوب باید محاکمه شود و زنان مسلمانشده هم نباید برخلاف میلشان در سرای ایلچی بمانند.
جمعیتی انبوه در بازار تهران گرد آمدند و سپس روانه سرای ایلچی، در نزدیکی دروازه شاه عبدالعظیم، شدند.
خواسته آنها روشن بود و در کمال صلح و آرامش، فتوای مجتهد را فریاد زدند.
فریاد آنها به گوش زنان مسلمانشده که رسید، دلشان قرص شد و فریاد را با فریاد پاسخ دادند: «ما را آزاد کنید.»
اما گماشتههای سرای ایلچی دست به تفنگ بردند و ماشه را چکاندند. جوان ۱۴سالهای در خون غلتید و این آغاز ماجرا بود. مردم به داخل سرای ایلچی ریختند.
گریبایدوف و بسیاری از کارکنان سرای ایلچی کشته شدند. ۸۰ نفر از مردم کوچه و بازار هم کشته شدند.
قوای حکومتی تهران، به سرکردگی علیمیرزا ظلالسلطان، نتوانسته بود جلوی این برخورد را بگیرد.
در نتیجه این حوادث، خطر بزرگی ایران را تهدید میکرد و آن، خونخواهی روسیه و انتقام کشته شدن گریبایدوف و کارکنان سفارت بود.
اما شانس با ایران یار بود. مالستوف، دبیر اول سفارت روس، تنها فرد روسی بود که توانسته بود از مهلکه بگریزد.
او جان خود را بهموقع نجات داده بود و به کنسولگری روسیه در تبریز گریخته بود. او گواهی داده بود که آش را ابتدا گماشتههای روس گشودند و دولت ایران در این میان نقشی نداشته است. اگر گریبایدوف بیسیاستی پیشه نمیکرد، مطمئناً این اتفاقات ناگوار نمیافتاد.
اما این همه ماجرا نبود. اینکه چه بر سر آن دو زن گرجی آمد و سرنوشت خونخواهی روسها چه شد، را باید در کتاب خواندنی «گذر ایلچی»، نوشته بهنام ابوترابیان، بخوانید که نشر تاریخ ایران آن را به زیور طبع آراسته است.