عصر ایران ؛ حامد خانجانی* -یکی از خطرناکترین روایتهایی که به تدریج در ذهن جامعه شکل میگیرد، این است که گویا عرصه سیاست، مدیریت و کنش اجتماعی، ذاتاً میدان افراد فرصتطلب است؛ کسانی که برای رسیدن به قدرت و منفعت، از دروغ، رانت، تبانی، تخریب و سوءاستفاده از موقعیت ابایی ندارند. در چنین روایتی، انسانهای صادق و اخلاقمدار، محکوم به شکستاند و اگر بخواهند پاک بمانند، ناگزیر باید از میدان کنار بکشند.
شاید این تصویر، همه حقیقت نباشد، اما به اندازهای با تجربه زیسته بسیاری از افراد همخوانی دارد که نمیتوان آن را صرفاً یک بدبینی اجتماعی دانست. کمتر کسی است که در عرصه عمومی فعالیت کرده باشد و شاهد نبوده باشد که گاه بیاخلاقی، سریعتر از شایستگی به نتیجه میرسد و فرصتطلبی، آسانتر از صداقت، مسیر قدرت را طی میکند.
با این حال، مساله اصلی نه موفقیت مقطعی افراد فاسد، بلکه شکست خاموش انسانهای شریف است؛ همان لحظهای که تصمیم میگیرند دیگر ادامه ندهند. مساله این است که چرا بسیاری از کسانی که توانایی، دانش و صلاحیت حضور موثر دارند، پیش از آنکه شکست بخورند، خودخواسته میدان را ترک میکنند؟
پاسخ را باید در تفاوت سرچشمه انگیزهها و تفاوت ماهیت کنش آنان جستوجو کرد.
فرد منفعتطلب، نیروی خود را از پاداشهای بیرونی میگیرد. قدرت، ثروت، نفوذ و موقعیت، سوخت حرکت اوست. هرچه این دستاوردها افزایش یابد، انگیزه او نیز بیشتر میشود و حتی ناکامیهای مقطعی، ارادهاش را از میان نمیبرد؛ زیرا مقصد او روشن است و ابزار رسیدن به آن، چندان اهمیتی ندارد. از همین رو، مطالبات او نیز میل به حداکثر شدن دارد. او میکوشد تا آنجا که ممکن است منابع، فرصتها، قدرت و امتیاز را به سود خود انباشته کند. میدان برای او، عرصه تحقق خواستههای شخصی است و هر پیروزی، سکوی دستیابی به منفعتی بزرگتر.
اما شخص اخلاقی، از منبع دیگری نیرو میگیرد. سرمایه اصلی او نه جایگاه اجتماعی، بلکه آرامش وجدان، کرامت انسانی و احساس معناست. او اساساً برای خود وارد میدان نشده است؛ بلکه برای دفاع از حقیقت، عدالت و خیر عمومی قدم به عرصه میگذارد. به همین دلیل، نسبت او با قدرت، نسبتی ابزاری است، نه غایی. قدرت را تا آنجا میخواهد که بتواند به جامعه خدمت کند، نه آنکه جامعه را وسیله تحقق خواستههای خود قرار دهد.
همین تفاوت، رفتار این دو گروه را نیز از یکدیگر متمایز میکند. فرد منفعتطلب، چون هدفش خود اوست، حاضر است تا آخرین مرز توان و حتی فراتر از آن پیش برود، زیرا هر هزینهای را سرمایهگذاری برای منفعت شخصی خود میبیند. اما انسان اخلاقی، اگر احساس کند ادامه مسیر مستلزم نابودی شخصیت، فرسودگی روح، یا خدشهدار شدن کرامت انسانی اوست، توقف میکند، عقب مینشیند یا شیوه مبارزه خود را تغییر میدهد.
اما در این مرحله، جامعه با یک پارادوکس جدی روبهرو میشود. اگر همه کسانی که دغدغه اخلاق دارند، برای حفظ پاکی خود از عرصه عمومی فاصله بگیرند، نتیجه چیزی جز واگذاری تدریجی نهادهای اجتماعی به کسانی نخواهد بود که اصولاً دغدغهای نسبت به اخلاق ندارند. سکوت اشخاص شریف، هرچند آرامش فردی به همراه داشته باشد، در مقیاس اجتماعی، به تقویت چرخه فساد منجر خواهد شد.
شاید نخستین گام برای عبور از این بنبست، اصلاح برداشت ما از مفهوم موفقیت باشد. یکی از خطاهای رایج آن است که افراد مسئولیتپذیر، خود را موظف به اصلاح کامل جامعه میدانند. وقتی با پیچیدگی ساختارها، مقاومت منافع و تداوم فساد روبهرو میشوند، احساس ناکامی و فرسودگی میکنند؛ گویی اگر همهچیز تغییر نکرده، تلاش آنان بیثمر بوده است.
حال آنکه وظیفه اخلاقی، تضمین نتیجه نیست؛ انجام مسئولانه وظیفه است. هیچ فردی به تنهایی قادر به اصلاح یک جامعه نیست، اما هر فرد میتواند سهم خود را درست ایفا کند. کنشگر اخلاقی، برخلاف فرد منفعتطلب، در پی تصاحب همه چیز نیست. او نمیخواهد تمام میدان را از آن خود کند؛ میخواهد سهم خود را در بهبود جامعه ادا کند. همین نگاه است که مبارزه اخلاقی را به مسئولیتی برای ساختن جامعه تبدیل میکند.
در عین حال، باید این سوءبرداشت دیرینه را نیز کنار گذاشت که اخلاق با بیقدرتی سازگار است. قدرت، فینفسه غیراخلاقی نیست و سیاست نیز الزاماً مترادف فریب نیست. افراد شریف نیز باید سازماندهی را بیاموزند، شبکههای اعتماد ایجاد کنند، ائتلاف بسازند، از ظرفیت قانون بهره بگیرند و سرمایه اجتماعی خود را تقویت کنند. فساد به صورت شبکهای عمل میکند و مقابله با آن نیز جز از مسیر همبستگی و کنش جمعی ممکن نخواهد بود.
از سوی دیگر، ماندن در میدان، بدون مراقبت از خویشتن امکانپذیر نیست. کنش اجتماعی، اگر با فرصتهایی برای بازسازی روح، اندیشه و زندگی شخصی همراه نباشد، دیر یا زود به فرسودگی میانجامد. حفظ خود، برای انسان اخلاقی، نوعی خودخواهی نیست؛ بخشی از مسئولیت او در قبال جامعه است.
امروز، بیش از هر زمان دیگری، جامعه به انسانهایی نیاز دارد که نه برای پیروزی به هر قیمت، اصول خود را معامله کنند و نه برای حفظ پاکی خویش، مسئولیت اجتماعی را رها سازند. رسالت انسان اخلاقی، یافتن تعادلی دشوار اما ضروری است؛ تعادلی میان کرامت فردی و حضور موثر در عرصه عمومی.
هنر، شکست دادن فساد با ابزار فساد نیست. هنر واقعی آن است که بتوان با همان میزان هوشمندی، انضباط، صبوری و استقامت در میدان ماند، بیآنکه حقیقت را قربانی مصلحت، عدالت را فدای منفعت و نجابت را هزینه قدرت کرد. شاید این مسیر طولانیتر باشد، اما تنها راهی است که هم انسان را از درون حفظ میکند و هم امید اصلاح جامعه را زنده نگه میدارد.
*دانشآموخته فلسفه اخلاق