فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۷۹۴۷۷
تاریخ انتشار: ۱۰:۰۷ - ۰۱-۰۵-۱۴۰۵
کد ۱۱۷۹۴۷۷
انتشار: ۱۰:۰۷ - ۰۱-۰۵-۱۴۰۵
روایت خانواده و همکاران تنها جان‌باخته حمله موشکی به فرودگاه ایرانشهر

آخرین شیفت «خالد قادری»

س
کارشناس هواشناسی بود؛ پسر تحصیل‌کرده و کوچک خانواده‌ای با شش فرزند، پدر مسئولیت‌پذیر سه پسر و یک دختر و حالا تنها شهید حمله بامداد پنجشنبه 25 تیرماه به فرودگاه ایرانشهر سیستان‌و‌بلوچستان. می‌گویند موشک مستقیم به ساختمانی اصابت کرده که او آن شب در آن شیفت داشت.

محمدحسین موسوی
روزنامه شرق

برادرش می‌گوید تن بی‌جان و پر از ترکش «خالد» را 40 متر دورتر از محل کارش‌ یعنی «ایستگاه هواشناسی فرودگاه ایرانشهر» پیدا کردند. «خالد قادری» کارشناس هواشناسی بود؛ پسر تحصیل‌کرده و کوچک خانواده‌ای با شش فرزند، پدر مسئولیت‌پذیر سه پسر و یک دختر و حالا تنها شهید حمله بامداد پنجشنبه 25 تیرماه به فرودگاه ایرانشهر سیستان‌و‌بلوچستان.

می‌گویند موشک مستقیم به ساختمانی اصابت کرده که او آن شب در آن شیفت داشت. از ساختمان چیزی باقی نمانده است، جز داغی بر دل یک خانواده بلوچ که در خانه‌شان حتی یک تلویزیون کوچک برای پسر هشت‌ساله خانواده وجود ندارد. دوستش «عبدالحق» می‌گوید‌ «خالد» مظلومانه زندگی کرد و مظلومانه شهید شد.

تن پر از ترکش برادر

«عبدالمجید قادری» برادر «خالد» است؛ او می‌گوید برادرش توجه زیادی به خانواده داشت: «خالد یاور پدرم بود. از زمانی که پدرم فوت کرد و حتی بعد از عروسی‌اش، دائم به مادرم سر می‌زد و صبحانه‌ها را با او می‌خورد. او خیلی به مادرمان خدمت می‌کرد. خیال همه ما راحت بود که خالد حواسش به مادر است».

 او به ساعاتی قبل از رفتن «خالد» به شیفت کاری‌اش در فرودگاه اشاره می‌کند؛ شیفتی که هیچ‌گاه از آن بازنگشت: «خالد می‌گفت ایران به این بزرگی‌ است، اگر بخواهد به جایی حمله شود، ممکن است آنجا، هر جایی باشد. اطرافیان تلاش کردند او را قانع کنند تا سر کار نرود، اما خودش می‌گفت وظیفه‌ام است، باید بروم».

و رفت و نزدیک ساعت یک بامداد، به «فرودگاه ایرانشهر» حمله شد: «پسرم من را از خواب بیدار کرد و گفت بابا چابهار را زدند. من گفتم برو بخواب چون کاری از دست ما ساخته نیست. اما ناگهان دلشوره گرفتم، از اتاق بیرون آمدم و رفتم به حیاط تا به خالد زنگ بزنم. در همان لحظه صدای دو انفجار بزرگ دیگر آمد.

من با خط اول و دوم برادرم تماس گرفتم، هیچ‌کدام را جواب نداد. همان لحظه به برادرزاده‌ام گفتم ماشین را در‌بیار تا به فرودگاه برویم». آنها در همان نزدیکی فرودگاه فهمیدند که حمله به فرودگاه جدی بوده است: «کل راه را نیروهای انتظامی بسته بودند. در ایست اول گفتند حق ندارید ماشین ببرید. ما پیاده شدیم و به سمت فرودگاه رفتیم.

در گیت ورود جلوی‌مان را گرفتند. من به مأمور انتظامی گفتم مادر یکی از کارمندان فرودگاه در ماشین است، اگر دست‌ خالی یا بدون خبر برگردم از نگرانی دق می‌کند. خلاصه با بدبختی وارد شدیم و میانه راه یکی از خودروهای فرودگاه سوارمان کرد و تا ساختمان هواشناسی رفتیم».

به گفته «عبدالمجید» از ساختمان 400متری «ایستگاه هواشناسی» چیزی باقی نمانده بود: «‌هرچه داد و فریاد کشیدیم پاسخی از بین آوار نیامد. امدادگران شروع به گشتن کردند و بعد از چند دقیقه، 40 متر دورتر از ساختمان گفتند جنازه‌ای پیدا شده است». آن جنازه «خالد» بود: «جنازه از ساختمان به بیرون پرتاب شده بود و دو پای خالد شکسته و کل بدنش پر از ترکش بود. حتی یک ترکش داخل قلبش رفته بود که بیرون آوردم. تنها خوبی ماجرا برای ما از بین نرفتن کامل جنازه بود».

«خالد قادری» چهار فرزند داشت؛ سه پسر و یک دختر: «پسر بزرگش امسال کنکور دارد و شهادت خالد وضعیت را برای درس‌خواندنش سخت کرده است. البته جنوب بلوچستان همیشه پر از مشکل است، ما بچه‌های این منطقه به مشکلات عادت کرده‌ایم».

آن روز زودتر سر کار رفت

«خیلی صبور و بردبار بود. همیشه خنده به لب داشت، حتی با غریبه‌ها هم می‌گفت و می‌خندید». «نجمه قادری» برادرزاده «خالد» است؛ او می‌گوید از شروع دوباره جنگ اعضای خانواده بارها تلاش کردند تا دایی‌ به محل کارش در فرودگاه نرود: «مادربزرگ من خیلی به دایی کوچکم وابسته بود. روز حادثه مرتب به دایی‌ام می‌گفت اجازه نمی‌دهم سر کار بروی، حق نداری بروی، اما پاسخ دایی این بود که وظیفه‌ و شغلم است، باید بروم».

«خالد» در آن روزها به تمام اعضای خانواده سر زده بود؛ گویی خودش هم منتظر اتفاقی بود: «چهارشنبه از صبح به همه خانواده سر زد. چهره‌‌اش فرق کرده بود. گفتم دایی امروز سفیدتر شده‌ای و خندید. زودتر از روزهای دیگر سر پستش رفت؛ همیشه ساعت هشت شب می‌رفت، آن روز ساعت 6:30 عصر به سمت فرودگاه راه افتاد».

او از زمانی می‌گوید که فهمیدند به فرودگاه حمله شده است: «تا خبر را شنیدیم، مادرم بدون حجاب و کفش سراسیمه به خیابان رفت و گفت برادرم امشب شیفت است. مرتب بر سرش می‌زد و اشک می‌ریخت. تا همین حالا مادر و مادربزرگم که به دایی بسیار وابسته بودند، غمباد گرفته‌اند، امیدشان به زندگی صفر شده و حال و حوصله ندارند».

این اتفاق به شرایط تحصیلی دختر و پسر «خالد قادری» نیز آسیب زده است: «هیچ‌کس حوصله زندگی ندارد. پسردایی‌ام کنکور دارد و دختر‌دایی‌ام نیز سال یازدهم است و امتحان نهایی دارد».

موشک مستقیم به اتاق خالد اصابت کرد

«مجید خواجه‌زاده»، همکار و دوست «خالد قادری» است؛ او می‌گوید خالد از اندک کسانی بود که در رشته مرتبط با هواشناسی تحصیل کرده بود: «خالد کارشناسی ارشد اقلیم‌شناسی داشت؛ در منطقه ما خیلی از همکاران از رشته‌های دیگر در هواشناسی کار می‌کنند، اما او متخصص بود. خالد همکار بی‌حاشیه و سربه‌زیر مجموعه ما بود».

«مجید» می‌گوید‌ هیچ‌کس فکر نمی‌کرد جنگ این‌قدر زود به منطقه آنها برسد: «ما تجربه جنگ قبلی را داشتیم و پروتکلی نیز برای زمانی که به فرودگاه حمله شود، داشتیم؛ اما فکر نمی‌کردیم این‌قدر سریع جنگ به منطقه ما کشیده شود و آماده نبودیم». او شیفت را به «خالد» تحویل داد و رفت: «ما در هواشناسی دو شیفت صبح و شب داریم که هرکدام 12 ساعت است. آن روز من شیفت صبح را به خالد تحویل دادم، قبلش مدتی با هم گفت‌وگو کردیم و به خانه‌ام در نزدیکی فرودگاه رفتم.

ساعت نزدیک یک بامداد بود که انفجارهایی مهیب اتفاق افتاد و خانه لرزید. همان لحظه با دیگر همکاران تماس گرفتم و فهمیدم ایستگاه هواشناسی را زده‌اند‌. ایستگاه ما یک بخش اداری و یک بخش ادواتی داشت؛ موشک مستقیم به بخش اداری که خالد در آن قرار داشت، برخورد کرده بود. اگر موشک به جای دیگری می‌خورد یا به بخش ادوات اصابت می‌کرد، شاید خالد زنده می‌ماند؛ اما موشک مستقیم به بخش اداری اصابت کرد».

او همان لحظه با شنیدن این خبر به فرودگاه رفت و دید که جنازه «خالد» در آمبولانس است. «مجید» به شرایط سخت کاری «خالد» و همکارانش اشاره می‌کند: «ما شیفت‌های طولانی 12ساعته داریم و در تعطیلات رسمی، تعطیل نیستیم. از سوی دیگر، حقوق دریافتی‌مان کفاف مخارج‌ را نمی‌دهد. خودم با 20 سال سابقه هنوز سر شیفت می‌‌ایستم».

‌فشار مالی شدید خانواده

‌«عبدالحق کلکلی‌نیا» نزدیک‌ترین دوست «خالد قادری» بود. شب حادثه «عبدالحق» از اولین کسانی بود که خبردار شد خالد شهید شده است: «نزدیک ساعت یک بامداد صدای انفجار آمد. یکی از دوستانم آتش‌نشان است و به فرودگاه رفته بود. همان‌‌جا شنیده بود که خالد قادری شیفت داشت. همان لحظه به من زنگ زد و گفت‌ چنین اتفاقی افتاده و خالد هم شهید شده است. من با اضطراب اینکه چطور خبر را به خانواده‌اش بدهم، به سمت خانه‌شان رفتم، اما وقتی رسیدم فهمیدم برادر خالد به فرودگاه رفته و خبر را به خانواده داده است.

خالد مظلومانه زندگی کرد و مظلومانه شهید شد». به گفته او، «خالد» شخصیتی بسیار منضبط و دوست‌داشتنی داشت: «خالد فقط سر کار می‌رفت و برمی‌گشت؛ انسان گوشه‌گیری بود، گاهی وقت‌ها با من وقت می‌گذراند، اصطلاحا با هرکسی بُر نمی‌خورد و زیاد اهل رفیق‌بازی نبود». او چند شب قبل از حادثه با «خالد» دیداری داشت: «من به او گفتم چابهار را دارد می‌زند و سر کار نرو یا از خودت مراقبت کن، اما عین حرفش این بود که‌ ما نمی‌توانیم کارمان را کنار بگذاریم، نهایتا می‌زند و شهید می‌شویم دیگر».

«خالد» به کار و تحصیلش اهمیت زیادی می‌داد، تا مقطع فوق‌لیسانس تحصیل کرده بود و مقالات مهمی هم نوشته بود، سر کار با مسئولیت‌پذیری بالایی برخورد می‌کرد، اما شرایط زندگی‌اش متناسب با میزان تلاشش نبود: «محل زندگی او دو اتاق بدون گچ بود. خالد با حقوق کم کارمندی، مسئولیت همسر و چهار بچه و مادرش را بر عهده داشت. بعد از این اتفاق معاون رئیس‌جمهوری به خانه‌شان رفت. وقتی دید یکی از اتاق‌ها در این گرمای شدید کولر ندارد، دستور داد برایشان کولر بخرند. همان موقع پسر هشت‌ساله خالد صدایم کرد و گفت که عمو خانه ما تلویزیون ندارد، بگو برایمان بخرند».

«عبدالحق» می‌گوید‌ وضعیت مالی «خالد» از دوران دانشجویی‌اش بد بود: «ما هر دو دانشگاه زاهدان بودیم. او بسیار نخبه بود و در دوران کارشناسی ارشد چند مقاله منتشر کرد، اما پولی نداشت برای اینکه زندگی‌اش را بگرداند؛ پنجشنبه‌ها می‌آمد ایرانشهر و با پدرش سبزی‌خوردن از سر باغ برداشت می‌کرد و می‌فروخت. بعد که تحصیلش تمام شد، تلاش کرد در دانشگاه کاری جور کند، اما نشد و برگشت به ایرانشهر و مغازه کوچکی اجاره کرد. در نهایت به استخدام سازمان هواشناسی در‌آمد».

باقی خانواده «خالد» نیز وضعیت مالی خوبی ندارند، اما با تمام این مشکلات، او هیچ‌گاه زبان به گلایه باز نکرد: «هر بار به خانه‌شان می‌رفتیم، خنده‌رو بود. به نظر با سختی‌های زندگی خو گرفته بود». پس از شهادت، خانواده‌اش در وضعیت سختی به سر می‌برند: «هنوز نام خالد در بنیاد شهید ثبت نشده تا حقوقی به خانواده‌اش تعلق بگیرد. مسئولان که به خانه خالد آمدند، کل درخواست ما این بود که زودتر نامش در بنیاد شهید ثبت شود تا خانواده بتوانند امرار معاش کنند و به پسرش نیز که کنکور دارد کمی کمک شود».

پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
ارسال به دوستان
شیر محمد اسپندار درگذشت تلویزیون آخر هفته چه فیلم‌هایی پخش می‌کند؟ آکسیوس: گسترش عملیات نظامی آمریکا علیه ایران در چند روز آینده سرمایه‌گذاری استودیو سونی بر پروژه جدید کارگردان ۸۹ ساله کتاب «گوش بریده» منتشر شد تاکید مدیرعامل بانک صادرات ایران بر ارتقای خدمات بانکی​ الجزیره: سفر نخست‌وزیر عراق به تهران ابعادی فراتر از آنچه رسماً اعلام شده، دارد اگر خورشید ناگهان برای یک هفته ناپدید شود، چه بر سر زمین می آید؟ نزدیک ترین سیاره احتمالا قابل سکونت به زمین کجاست؟ لباس فضایی عجیب نیروی هوایی آمریکا (+عکس) از یک احوالپرسی ساده تا انتخاب شریک عاطفی؛ آدم‌هایی که زندگی ما را شکل می‌دهند، حتی اگر فقط یک‌بار ببینیم‌شان لباس فضایی AX؛ طرحی آزمایشی که راه را برای نسل جدید لباس های ناسا هموار کرد (+عکس) توضیح برای یک عکس جعلی دیدنی های امروز؛ از آتش سوزی های جنگلی تا جشنواره های تابستانی دیدار ۳۵ دقیقه‌ای لاوروف با روبیو پشت درهای بسته