کد خبر ۱۱۷۷۱۱۱
تاریخ انتشار: ۱۰:۱۳ - ۲۲-۰۴-۱۴۰۵
کد ۱۱۷۷۱۱۱
انتشار: ۱۰:۱۳ - ۲۲-۰۴-۱۴۰۵

وقتی می‌دانیم زمان محدود است، چگونه باید زیست؟

کسی نظرکرده آسمان نیست
رمان «کسی نظرکرده آسمان نیست» را می‌توان تاملی بر «زندگیِ قرضی» دانست؛ زیستنی که می‌دانیم موقتی است، اما شاید همین موقتی‌بودن به آن درخششی خاص می‌بخشد.

راحیل احمدی، منتقد و داستان‌نویس در یادداشت خود با عنوان «زندگی قرضی زیر آسمانی بی‌امتیاز: تأملی بر عشق و مرگ در «کسی نظرکرده آسمان نیست» اثر اریش ماریا رمارک» نوشته است: نام اریش ماریا رمارک با ادبیات ضدجنگ قرن بیستم گره خورده است؛ نویسنده‌ای که نه از موضع شعار، بلکه از دل تجربه زیسته‌ جنگ جهانی اول، ویرانی روح انسان مدرن را روایت کرد.

به گزارش ایسنا، رمارک با انتشار رمان تکان‌دهنده‌ «در جبهه غرب خبری نیست» به صدای نسلی بدل شد که میان سنگرها جوانی‌اش را از دست داد. او جنگ را نه میدان افتخار که کارخانه‌ فرسایش انسانیت می‌دید؛ جایی که قهرمانان، پیش از آنکه کُشته شوند، از درون تهی می‌شوند. آثار دیگر او همچون «طاق پیروزی» و «سه رفیق» نیز ادامه‌ همین دغدغه‌اند: انسان‌هایی زخمی، آواره و بی‌پناه در اروپای پس از جنگ، که میان عشق، رفاقت و خاطره‌های تلخ گذشته در جست‌وجوی معنا سرگردان‌اند.

رمارک استاد خلق شخصیت‌هایی است که زیر سایه‌ مرگ زندگی می‌کنند؛ آدم‌هایی که می‌دانند جهان امن و پایدار نیست، اما با این حال به لحظه‌ای گرما، به جرعه‌ای عشق، به کورسویی امید چنگ می‌زنند.

در این مسیر، رمان «کسی نظرکرده آسمان نیست» که با ترجمه‌ اژدر انگشتری از سوی نشر افق به فارسی منتشر شده، جایگاه ویژه‌ای دارد. این اثر شاید در نگاه نخست از فضای مستقیم جنگ فاصله گرفته باشد؛ اما در عمق، همچنان روایت انسانی است که با سایه‌ مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کند.

داستان در سال‌های پس از جنگ می‌گذرد. لیلیان، زنی جوان و زیبا که به سل مبتلا است، نمی‌خواهد در آسایشگاهی در آلپ آرام‌آرام خاموش شود. او می‌خواهد پیش از آنکه مرگ به سراغش بیاید، زندگی را لمس کند؛ پاریس را ببیند، ونیز را نفس بکشد، ولخرجی کند، بخندد و «بودن» را تجربه کند. در سوی دیگر، کلرفای، راننده‌ مسابقات اتومبیل‌رانی، هر بار که پشت فرمان می‌نشیند، مرگ را به چالش می‌کشد. او نیز با تصادف و خطر خو گرفته است؛ مردی که به تصادف ایمان دارد و آینده را جدی نمی‌گیرد.

رمارک با کنار هم نشاندن این دو شخصیت، تقابلی ظریف می‌آفریند: بیماری تدریجی در برابر مرگ ناگهانی؛ مرگی که آرام می‌خزد در برابر مرگی که با سرعت می‌تازد. پس‌زمینه‌ مسابقات اتومبیل‌رانی ــ با الهام از زندگی راننده‌ واقعی آلفونسو د پورتاگو ــ به رمان ریتمی تند و عصبی می‌دهد؛ گویی زندگی همان پیست مسابقه است و هر پیچ می‌تواند آخرین پیچ باشد.

اهمیت این رمان در آن است که نشان می‌دهد رمارک، حتی بیرون از میدان جنگ، همچنان نویسنده‌ «مرگ و زندگیِ در آستانه» است. اگر در آثار پیشین، مرگ محصول گلوله و خمپاره بود، اینجا محصول بیماری و سرعت است؛ اما پرسش همان است: وقتی می‌دانیم زمان محدود است، چگونه باید زیست؟ آیا عشق در برابر قطعیت مرگ معنایی دارد یا خود، نوعی دل‌باختگی خطرناک است؟

نثر رمارک در این اثر نیز همان ویژگی آشنای او را دارد: ساده، شفاف، اما آکنده از تلخی نجیبانه. دیالوگ‌ها کوتاه و گزنده‌اند و زیر پوست روایت، اندوهی آرام جریان دارد. او بی‌آنکه به احساسات‌گرایی افراطی بیفتد، رابطه‌ای را تصویر می‌کند که از ابتدا می‌دانیم فرجامی تراژیک دارد؛ و همین آگاهی، هر لحظه‌ خوشی را پررنگ‌تر و شکننده‌تر می‌کند:

«در را پشت سر خودش بست. لیلیان لَخ‌لَخ سریع دمپایی‌هایش را روی راهرو می‌شنید. فکر کرد: اسموکینگش نماد امیدش، به خوب‌شدنه، به آزادی، به شب‌هایی که توی شهرهای اون پایین قراره بگذرونه. طلسم شانسش بود، درست مثل دو دست لباس مجلسی خودش که این بالا بی‌استفاده مانده بودند، ولی دل نمی‌کند. انگار به جانش بسته بودند. اگر از آن‌ها دل می‌کند، امیدش را از دست می‌داد. دوباره رفت کنار پنجره و چراغ‌های آن پایین را تماشا کرد. عصر معرکه! خیلی از این عصرهای معرکه ملال‌آور را به یاد داشت. پرده‌ها را کشید. وحشت برگشته بود. دنبال قرص خواب‌های قایم‌کرده‌اش گشت. یک آن خیال کرد صدای ماشین کلرفای را می‌شنود. نگاهی به ساعت انداخت. کلرفای می‌توانست او را از این شب دراز نجات بدهد، ولی نمی‌توانست به او تلفن بزند. هولمن گفته بود که مهمان دارد. کی؟ زن سالمی از پاریس یا میلان یا مونت‌کارلو؟ گور بابای کلرفای، به‌هرحال چند روز دیگر می‌رفت. قرص‌ها را قورت داد. فکر کرد: باید تن بدهم، باید کاری رو بکنم که بوریس می‌گه، باید باش زندگی کنم، نباید باش بحث کنم، باید بهش تن بدم، ولی اگر تن بدم، کِی تمومه. پشت میزش نشست و کاغذی برداشت. نوشت: عزیز قلب من، ای ناپیدا، ای ناشناس، ای هرگز نیامده، ای انتظار همیشگی، احساس نمی‌کنی که دیگر فرصتی نمانده؟... بعد دست از نوشتن کشید و صندوقچه‌ای را که کلی نامه فرستاده‌نشده توی آن بود، نامه‌هایی که آدرسی برای فرستادنشان نداشت، از روی میز پرت کرد و به ورق سفید جلویش زل زد. فکر کرد: برای چی دارم گریه می‌کنم، گریه که چیزی رو عوض نمی‌کنه...»

رمان «کسی نظرکرده آسمان نیست» را می‌توان تاملی بر «زندگیِ قرضی» دانست؛ زیستنی که می‌دانیم موقتی است، اما شاید همین موقتی‌بودن به آن درخششی خاص می‌بخشد. این رمان، همچون دیگر آثار رمارک، یادآور می‌شود که جهان به کسی امتیاز ویژه نمی‌دهد؛ آسمان «نظرکرده» ندارد. آنچه می‌ماند، کیفیت زیستن در لحظه‌ای است که داریم.

برای خواننده‌ امروز، این کتاب نه‌تنها داستان عشقی متفاوت، بلکه ادامه‌ همان جهان‌بینیِ ضدجنگ رمارک است: جهانی که در آن انسان، آسیب‌پذیر و تنها، باید میان ترس و جسارت یکی را انتخاب کند. و رمارک بار دیگر، با صدایی آرام اما نافذ، به ما می‌گوید که حتی زیر سایه‌ مرگ نیز می‌توان ــ و شاید باید ــ زندگی کرد.

رمان کسی نظرکرده آسمان نیست

ارسال به دوستان
تصادف مرگبار در قشم؛ چهار نفر از اهالی روستای گورزین جان باختند سناتور جمهوری‌خواه: حساب هگست را خواهیم رسید کنایه سفارت ایران در لندن به ترامپ: کتاب «تاریخ حماقت» را بخوان! سقوط ۲۹ درصدی قیمت طلا از رکورد ژانویه؛ آیا دوران رشد این فلز پایان یافته است؟ آن همه سینماگر در مراسم حمید علیدوستی کجا بودند؟ چرا ترانه تنها بود؟ زندگی در آرمان شهر ۷۰ ساله مارسی (+تصاویر) پزشکیان: باید مانع جنگ شویم و مسیر گفت‌و‌گو باید باز و فعال باشد / رهبری اجازه استفاده از مشاوران خارجی را داده اند شکست گل‌گهر مقابل آرکاداغ؛ امیدهای صعود نماینده ایران کمرنگ شد شهباز شریف: تعاملات اخیر با ایران و کشورهای منطقه بسیار مثبت بود جسد مرد ۵۰ ساله پس از دو ساعت جست‌وجو در رودخانه دز کشف شد شکار پراید در کره جنوبی! (عکس) آملی لاریجانی: زنجیرهٔ شکست‌های سران آمریکا از میدان به صندوق رأی رسید محدودیت تردد در جاده چالوس و آزادراه تهران–شمال اعمال شد عضو کمیسیون امنیت ملی: خروج از NPT و ساخت بمب هسته ای مطالبه عمومی شده است واکنش همتی به انتخابات آمریکا: طرد اقتصادی ایران نتیجه نگرفت؛ جمهوری‌خواهان طرد شدند