عصر ایران؛ عبدالرضا داوری - اگر فکر میکنید «افراطیگری» یک انتخاب سیاسی، مذهبی یا فرهنگی است، سخت در اشتباهید. به گفته دکتر «لئور زمیگرو» در کتاب «مغز ایدئولوژیک»، ریشه تعصب و دگماتیسم را باید در سیمکشیهای عصبی مغز افراد جستوجو کرد.
جنگ درون جمجمه
در یک مغز سالم و منعطف، «قشر پیشپیشانی» فرماندهی میکند؛ بخشی که مسئول استدلال، سنجش شواهد و تحمل ابهام است. اما در مغز افراطیها، این منطقه تضعیف شده و دو بخش غریزیِ «آمیگدال» و «استریاتوم» چراغ سبز میگیرند؛ جایی که ترس، پرخاشگری و واکنشهای فوری حکمرانی میکنند. نتیجه آنکه برای آنها، دنیا فقط سیاهوسفید دیده میشود. هر چیز ناآشنا، تهدید است. هر صدای مخالف، دشمنی که باید حذف شود.
سه محرکی که مغز را به سمت افراط میکشانند
۱. استرس مزمن
تحقیقات نشان داده که استرس مداوم، انعطافپذیری شناختی را کاهش میدهد.
مثال: کارمندی که سالها در محیطی پرتنش و تهدیدآمیز کار کرده، بهمرور توانایی دیدن زوایای مختلف یک مسئله را از دست میدهد. برایش راحتتر است که بپذیرد «مدیر، ظالم است» یا «همه همکارها علیهاش توطئه کردهاند» تا اینکه موقعیت را پیچیده و چندبعدی ببیند. همین الگو در مقیاس بزرگتر، افراد را به سمت پذیرش روایتهای سادهانگارانه سیاسی و مذهبی سوق میدهد.
۲. طردشدگی اجتماعی
وقتی مغز احساس بیگانگی میکند، برای پر کردن خلأ معنا، بهشدت به هویتهای گروهیِ رادیکال وابسته میشود.
مثال: جوانی که در خانواده یا جامعه طرد شده، ناگهان در یک گروه افراطی پذیرفته میشود. برای اولین بار حس میکند «جایی دارد» و «کسی به او نیاز دارد». همانجا است که حاضر میشود هر کاری برای گروه انجام دهد، چون این گروه تنها منبع هویت و معنا برایش شده است. نمونهاش را در بسیاری از جوانانی که به گروههای تروریستی یا کالتهای مذهبی مانند داعش میپیوندند، میبینیم.
۳. تربیت دگماتیک
تکرار بیچونچرای قوانین خشک، مسیرهای عصبی جایگزین را از بین میبرد و «اطاعت محض» را به یک واکنش شرطی تبدیل میکند.
مثال: کودکی که در خانوادهای پرورش یافته که هر سوالی را «فضولی» و هر تردیدی را «کفر» میدانند، باورهایش بدون فیلتر منطق جذب میشوند. او بزرگ میشود با این پیشفرض که «ما همیشه حق هستیم» و «دیگران یا جهنمیاند یا گمراه». این کودک وقتی به سنین بزرگسالی میرسد، حتی اگر شواهد خلاف باورهایش را ببیند، نمیتواند آنها را پردازش کند؛ چون مسیر عصبیِ «شک کردن» در مغزش اصلاً ساخته نشده است.
معادلۀ شکلگیری مغز افراطی
استعداد ژنتیکی + فشار محیطی = تحجر شناختی
مثال ژنتیکی: برخی افراد بهخاطر ساختار دوپامینی مغزشان، نیاز شدیدتری به «قطعیّت» دارند. برایشان تحملِ «نمیدانم» یا «شاید» غیرممکن است. اینها همان افرادی هستند که سریعتر از بقیه به ایدئولوژیهای خشک و پاسخهای سرراست پناه میبرند.
مثال محیطی: همین افراد اگر در شرایط استرسزا و طردکننده هم قرار بگیرند، معادله کامل میشود. مثل آتشی که به باروت میخورد. نتیجه؟ مغزی که توانایی تحملِ «شک» و «ابهام» را ندارد و برای حفظ امنیت روانیِ خود، هر ایده متفاوتی را تهدیدی وجودی تلقی کرده و بهدنبال سانسور و حذف آن برمیآید.
نکتۀ مهم
این مکانیسم مغزی فقط مختص بنیادگرایان مذهبی یا کمونیستها نیست؛ حتی جریانهای بهظاهر روشنفکر هم وقتی از مرز انعطاف عبور کنند، به همان نقطه میرسند.
مثال اول - بنیادگرایی مذهبی: گروهی که هر کسی را با هر پوشش یا عقیدهای متفاوت، «کافر» مینامند و او را مستحق مرگ میدانند. دنیا برایشان فقط دو دسته است: «مؤمن نجاتیافته» و «کافر جهنمی».
مثال دوم - مارکسیسم افراطی: جریانی که هر کسی را با هر داراییِ کمی، «سرمایهدارِ دشمنِ طبقه کارگر» خطاب میکنند و او را شایستهی پاکسازی و مصادره میدانند. باز هم دنیا دو قطبی میشود: «پرولتاریای مظلوم» در برابر «بورژوازیِ ظالم».
مثال سوم - ووکیسم و فمینیسم رادیکال: جریانی که هر کسی را با یک اشتباه کوچک یا یک نظر متفاوت، «دارای امتیازِ سمی» (Privileged) مینامند و او را شایسته حمله، بیآبرویی و طرد ابدی از جامعه میدانند. اینجا هم جهان به «مظلومِ بیگناه» و «ظالمِ دارای امتیاز» تقسیم میشود.
وجه اشتراک هر سه: دوقطبیسازیِ خوب و بد، سرکوب مخالفان، نابودی تفکر نقاد، و نهادینهکردن فرهنگ حذف.
مارپیچ افراطگرایی
مسیر مغزی افراط گرایی، مسیری یکشبه نیست، بلکه یک مارپیچ است:
لایۀ بیرونی - ذهن باز: مثلاً دانشجویی که نظرات مختلف را میشنود، کتابهای متنوع میخواند و از بحث با مخالفان لذت میبرد.
لایۀ میانی - جستجو برای قطعیت: این دانشجو یک شکست عاطفی یا اقتصادی شدید را تجربه میکند. استرس و حس پوچی، او را به سمت پاسخهای سریع و قاطع سوق میدهد. شروع میکند به دنبال گروههایی که «همهچیز را توضیح میدهند» و «راه نجات» دارند.
هستۀ تاریک - تحجر کامل: چند سال بعد، همان دانشجو تبدیل شده به عضوی متعصب که هرگونه سوال یا تردیدی را «خطرناک» میداند. حالا اوست که دیگران را قضاوت میکند، طرد میکند و حذف. ایدئولوژی کاملاً جای تفکر را گرفته و هر عمل خشونتآمیزی برایش توجیه علمی و عصبی پیدا کرده است.
سخن آخر
هر وقت با یک افراطی روبهرو شدید، بدانید که با یک «انتخابِ ساده» روبهرو نیستید؛ با یک «ساختار مغزیِ تغییرشکلیافته» طرفید که انعطاف خود را از دست داده و برای بقای روانیاش، دنیا را به دو اردوگاهِ «ما» و «آنها» تقسیم کرده است. راه رهایی از این وضعیت چیست؟ تقویت قشر پیشپیشانی با تمرینِ تحملِ ابهام، شنیدن صداهای مخالف، و مقاومت در برابر جذابیتِ پاسخهای سادهانگارانه. چون افراطیگری، پیش از خیابان، در جمجمه آغاز میشود.