عصر ایران؛ - سیدمصطفی حسینی در روایتی میدانی از مراسم تشییع پیکر رهبر شهید انقلاب، مشاهدات خود را از مسیر جاده مخصوص کرج (شهید لشکری) بازگو کرده است:
قرار بود بروم وسط راه تشییع و تولید محتوا کنم. اما رفقای کمیتهی امداد زنگ زدند که اول جادهی مخصوص کرج یا همان شهید لشکری موکب داریم و بیا اینجا. پیه این را به تنم مالیدم که نه تشیعی خواهم دید و نه پیکری. با مکافات اول صبح خود را رساندم به موکب. امیدی به دیدار نبود و مشغول تماشا از تلویزیون بودم که دیدم خودروی حامل پیکر رهبر شهید وارد لشکری شد. من که خود را محروم میدانستم حالا در فاصله چهار پنج متری از «آقا» بودم.
خودرو رفت. کار من هم دیگر تمام بود. میشد همان خیابان رحمانی را که صبح پیاده به پایین گز کرده بودم، بروم بالا و برگردم خانه. ولی چیزی در دلم میگفت دنبال خودرو برو. به اندازهی یک نماز ظهر فاصله افتاد بین من و «آقا». ولی راه افتادم در همان لشکری به دنبال مردم. هوا گرم بود و راه بیشتر نشان میداد. نزدیک تهرانسر دیدم انگار جمعیت ایستاده. کمی جلوتر «پایگاه هوایی قدر» است. قرار است بالگرد از اینجا بلند شود و «خامنهای شهید» را تحویل قم بدهد. آخرین لحظهی خداحافظی تهران با آقاست. خودرو رفت داخل. مردم همه دارند ضجه میزنند. دختربچههای هفتهشتساله تا پیرمردهای هشتادساله. همه عین عزیزازدستدادهها دارند زاری میکنند. صحنهی عجیبی است. کسی دلش نمیآید خداحافظی کند. اما دیگر کار تمام است. سیدعلی دیگر به تهران بازنمیگردد. دعای فرج علی فانی را گذاشتهند و صدای گریه قطع نمیشود. مردم روی تپههای خاکی ضلع شمال لشکری، پراکندهاند و این پایان تلخ را باور نمیکنند.
هوا گرم است باید ادامه بدهم. دیگر آبپاشها هم زورشان به هرم آفتاب نمیرسد. با مکافات بطری آبی پیدا میکنم و چند دقیقهای زیر سایهی دیواری پناه میگیرم. خانمهایی با «پوشش متفاوت» دوسه متر آنطرفتر نشستهاند و دارند برای هم جهاد تبیین میکنند. اما برای من حرفهایشان بیشتر از جهاد تبیین، بوی دوستداشتن «آقا» را میدهد. اینها کجا بودند چند ماه قبل آقای سیدعلی؟ شما از کجا کلمهی «مبعوثشدن مردم» را آوردید؟ چه کسی به شما گفت که این را بگویید؟ یادتان هست؟ حرف خودتان بود به آن فرزند شهید، وقتی از شما از انگشتر خواست، به شوخی از او پرسیدید: «کی گفت که این حرف رو بزنی عمو جون؟» حالا باید به شما جسارت کنم و بپرسم: از کجا دانستید که خواهید رفت و با رفتنتان مردم «مبعوث» میشوند؟
میروم جلوتر. سر شهرک آزادی سوار پراید یک زن و شوهر جوان میشوم. مرد از ماشین پیاده شده و داد میزند: «شهریار میرم. سه نفر صلواتی» به لهجهاش میخورد کُرد کرمانشاه باشد. سر کرمانخودرو پیاده میشوم که بقیهی مسیر را با ماشین دیگری بروم. هنوز پیاده نشدهام که از کمی جلوتر داد میزنند بیا. حالا سمندی است که به کرج میرود. رانندهی سمند هم از آن مشتیهاست که قیافهاش به حزباللهیها نمیخورد. به شوخی میگویم «ماشاالله کولر خوبی هم داری.» میگوید: «برای آقای شهیدم بهترینم را میگذارم.» سر خیابان پیاده میشوم.
زنگ میزنم به مکانیک دگراندیشم. جوان پاکسرشتی که سروریختش به سروریخت من شبیه نیست.
-برادر کجایی؟ میخوام ماشین رو بیارم برات.
خانهاش پرند است. چند ماه قبل کسی اگر میگفت از یوسف چنین گفتاری خواهی شنید، باور نمیکردم. میداند قم وطن من است.
- شما قم نمیرید؟
نمیدانم سربالایی خیابان تند است یا چه؟ ولی نفس بالا رفتن ندارم. شاید هم دارم و بغض گلویم را گرفته است. خوشبهحال آنها که روی تپههای خاکی جلوی پایگاه هوایی قدر خودشان را خالی کردند.
حرفهای یوسف دارد جگرم را میسوزاند. آقای سیدعلی چه کسی به شما گفت که مردم مبعوث خواهند شد؟
سر راه برگشتن عکس «آقا» روی در شیشهای نانوایی محل، توجهام را جلب میکند. نانوایی محل نه پوشش متفاوت دارد. نه مشتی است. نه دگراندیش است. نه هیچ چیز دیگر. مردم است. همانهایی که مبعوث شدهاند.
***
آخرین قدمها را برمیدارم. دیگر نزدیک خانهام. دارم فکر میکنم، اصلاً مهم نیست سیل جمعیت را شبکههای خبری دنیا نشان بدهند یا نه. حالا دیگر خودمان میدانیم که این یک ایران جدید است؛ با مردم «مبعوثشده»
حالا خودمان میدانیم و مهم خودمان هستیم.