عصر ایران؛ لیلا احمدی-با نگاهی به رسانههای بینالمللی درمییابیم که تهاجم آمریکا و اسرائیل به سرزمین باستانیمان و معمای ایران حتی برای تحلیلگران کهنهکاری چون توماس فریدمن هم به «بنبست استراتژیک» بدل شده است. فریدمن در گفتگو با دن وِیکین، پرده از تقابل دو جهانبینی متفاوت در واشینگتن برداشته است. او از میراث اوباما سخن گفته که بر پایۀ نظم سیستماتیک و بازدارندگی بوروکراتیک است و به رویکرد شهودی و تکانشی دونالد ترامپ اشاره دارد که بر مبنای «حس ششم» و تخمینهای اطلاعاتی جانبدارانه شکل گرفته است.
به باور فریدمن، شکستهای اخیر ترامپ محصول نادیدهگرفتن این واقعیت است که ایران، مسئلهای غامض و ریشهدار در تاریخ و فرهنگ است و با راهکارهای سادهانگارانه حلوفصل نمیشود. با پرسشی چالشبرانگیز شما را به بخش دومِ این واکاوی دعوت میکنیم: در غیاب استراتژیستهای کلاسیک، آیا نفرت از رژیمها میتواند جایگزین عقلانیتِ دیپلماتیک شود، یا جهان در آستانۀ فاجعۀ بزرگتری ایستاده است؟
پیشاپیش، ذکر این نکته ضروری است که انتشار این متن به معنای پذیرش یا تأییدِ تحلیلهای نویسنده یا رسانۀ خارجی نیست؛ هدف، آگاهی از مواضع و استدلالهای مفسران برجستۀ سیاست بینالملل در این برهۀ تاریخی است.
___
نیویورکتایمز (توماسفریدمن و دنیلجیویکین. ۲۴ ژوئن ۲۰۲۶):
ویکین: تام، به نظرت جایگاه لبنان در این پازل کجاست و بحرانش چگونه با این روایت پیوند میخورد؟
فریدمن: خب، چیزی که واقعاً در مورد این توافق مرا نگران میکند، مهارتیست که ایران در هدایت ترامپ به کار گرفت؛ آنها او را به سمتی سوق دادند که تردد در تنگۀ هرمز را به سرنوشت گروههای نیابتی، بهویژه حزبالله، گره بزند. در واقع، ایران این منطق را تحمیل کرده است که اگر اسرائیل به تلاش برای نابودی حزبالله ادامه دهد، آنها نیز درمقابل، تنگۀ هرمز را مسدود خواهند کرد. این خط ربطِ استراتژیک هولناک است، زیرا حزبالله صرفاً بازوی سپاه پاسداران است و پرسش بنیادین این است که «ایران در لبنان چه میکند؟ براساس چه حقی از گروهی شبهنظامی، غیردولتی و مسلح در کشور دیگر حمایت کند؟»
[م. فریدمن در مقالات اخیر برآشفته است و لحنی پرخاشگرانه دارد؛ بعضی جاها بهناچار واژگان را تعدیل کردم تا متن قابل انتشار باشد. اشارهاش به کمکهای بازدارندۀ ایران در منطقه است؛ رویکردی ذیل مفهومِ مقاومت ساختاری در برابر دههها مداخلهگری تهاجمی آمریکا در خاورمیانه. بد نیست به مفسر اعظمِ نیویورکتایمز خاطرنشان کنیم، عجیبتر آن است که آمریکا بهرغم هزاران کیلومتر فاصلۀ جغرافیایی در خاورمیانه جولان میدهد، در حالی که ایران دستکم از ثبات و امنیتِ مناطق مجاور و حریم پیراموناش حراست میکند.
از منظر ژئوپلیتیک، وقتی آمریکا با حضور نظامی در مرزهای ایران و حمایت از اشغالگری، توازن منطقه را برهم میزند و دولت نامشروعِ صهیونیستی را برای کشتار مردم و غصبِ اراضی تجهیز میکند، ایجاد شبکهای از متحدان محلی، منطقی و بازدارنده است. در واقع، حضور ایران پاسخیست به خلأ امنیتیِ ناشی از مداخلات بیپایان آمریکا در خاورمیانه.]
این واقعیت که ترامپ آگاهانه یا ناآگاهانه، اجازۀ چنین ارتباطی را داده—که ایرانیها هر زمان خواستند بگویند: «اگر اسرائیل ضربه به حزبالله را متوقف نکند، دوباره هرمز را میبندیم» —بسیار نگرانکننده است، این وضعیت به ایران اجازه میدهد هر زمان اراده کند، با کارتِ بستنِ تنگۀ هرمز، مانع از فشار بر حزبالله شود. این بنبست بهویژه برای مردم لبنان زیانبار است؛ مردمی که به ستوه آمدهاند، خواهان رهایی از این وضعیت هستند و آمادهاند با با عبور از بحران، به سوی صلح با اسرائیل گام بردارند.
[م. وضعیت لبنان بسیار پیچیده و دوگانه است. از سویی، بحرانهای اقتصادیِ کمرشکن و بنبست سیاسی، بخشی از بدنۀ اجتماعی را به تمایل برای ثبات و خروج از وضعیت جنگی سوق داده و از سوی دیگر، به دلیل تجاوز مکرر اسرائیل، اشغال طولانیمدتِ جنوب لبنان و جنایات انجامشده، بخش بزرگی از جامعه و نیروهای سیاسی، اسرائیل را دشمن وجودی قلمداد میکنند. لذا ایدۀ صلح، فاقد اجماع ملی و در تضاد با ساختار قانون اساسی و هویتِ مقاومتی لبنان است.]
علاوه بر این باید پرسید: «در لایههای درونی اسرائیل چه میگذرد؟» دن، امروز صبح، حین رانندگی، به پادکستی دربارۀ انتخابات مقدماتیِ نیویورک و سایر نقاط گوش میکردم؛ فضایی که اکنون به رقابت برای تندترین حملات و انتقادات علیه اسرائیل تبدیل شده است. اگر جایگاه مستحکم اسرائیل در آمریکا در ۱۵ سال گذشته را با وضعیت کنونی که محصول 16 سال قدرتطلبی نتانیاهو است، مقایسه کنیم، با یکی از بزرگترین فجایع تاریخی در حق یهودیان مواجه میشویم.
سیاست فعلی نتانیاهو بر این اصل استوار است که میتوان با کشتار و حذف دیگران به صلح دست یافت. آنها ادعا میکنند در لبنان متوقف نخواهند شد تا زمانی که آخرین مبارز حزبالله از پا درآید. قصد دارند مناطق غیرنظامی سوریه را تصرف کنند و جنگ بیپایان علیه حماس را ادامه دهند. نتانیاهو درحالی این مسیر را پیش میبرد که برخی از اعضای دولت راستگرایش عملاً پروژۀ «پاکسازی قومی خاموش» را در کرانۀ باختری کلید زدهاند. هدفشان کوچ اجباری فلسطینیان به اردن است تا با تبدیل آنجا به کشور فلسطینی، به حضورشان در سرزمینهای فعلی پایان دهند.
فکر کن اسرائیل چه فرصتهای ارزشمندی را از دست میدهد! اگر سیاست متفاوتی در پیش میگرفت و دستکم برای پیشبردِ راهکار دو کشوری با تشکیلات فلسطین (حتی نسخۀ اصلاحشدهاش) تلاش میکرد، امروز در انتخابات مقدماتیِ نیویورک شاهد این نبودیم که هرکس سعی کند با فریاد بلندتر علیه اسرائیل موضع بگیرد. اسرائیل میتوانست روابطش را با عربستان سعودی عادی کند؛ حتی حالا میتواند با لبنان و سوریه صلح کند. یهودیان آمریکا و سراسر جهان باید درنگ کنند و بیندیشند که دولت فعلی اسرائیل با فقدان چشمانداز واقعی برای صلح با فلسطینیان، چه دستاوردهایی را از دست میدهد و چگونه آیندۀ اسرائیل و همۀ یهودیان جهان را به مخاطره میاندازد!
ویکین: کاربری به نام الکس/دیسی در واکنش به پرسش شما مبنی بر اینکه «با چه حقی از گروه شبهنظامی، غیردولتی، غیرقانونی و مسلح در لبنان حمایت میکنید؟»، نوشته: «آقای فریدمن میپرسد: "چه حقی دارید که از یک شبهنظامی غیردولتی، غیرقانونی و مسلح در لبنان حمایت کنید؟" بله، این را باید از ایران پرسید ولی انصاف حکم میکند دیدمان را وسیع کنیم و بپرسیم: "ایالات متحده و اسرائیل با چه حقی این اختیار را به خود میدهند که دربارۀ توازن سیاسی و نظامی لبنان، سوریه، عراق یا خلیج فارس تصمیم بگیرند؟" آنچه در بسیاری از تحلیلهای آمریکایی دربارۀ ایران غایب است، درک مفهومِ «غرور ایرانی» است. ایرانیها حتی در شرایطی که به لحاظ عینی در میدان نبرد ضعیفترند، خود را ملتِ پستتر یا تمدن زیردست نمیبینند.
دقیقاً به همین دلیل است که تفاهمنامۀ اخیر احتمالاً از آنچه در نگاه اول به نظر میرسد، اهمیت بیشتری دارد. شاید چنین به نظر برسد که ترامپ شکست خورده یا شرایط او را مجبور کرده تا به چیزی کمتر از خواستههایش تن دهد؛ اما نکتۀ کلیدی این است که ایالات متحده این بار مجبور به «مذاکره» شده، نه «دیکته» و تحمیل اراده. همین تغییر رویکرد میتواند به فرصت تبدیل شود. برای ایران، این احتمال به معنای دستیابی به رابطهای عادی با جهان، بدون پذیرش تحقیر است.
برای ایالات متحده نیز این وضعیت میتواند «خیر در لوای شر» و «فرصت در دل بحران» باشد؛ راهی به سوی عادیسازی روابط بر پایۀ برابری بیشتر، پس از ۴۷ سال خصومت. شاید ترامپ تصادفاً فرصت تاریخی ساخته باشد؛ جنگی که در آن شکست، زمینهساز پیروزی سیاسی بلندمدت شده است.
ویکین: بیایید به سراغ آنچه رئیسجمهور ترامپ هدف اصلی خود نامیده است برویم: حذف توانایی هستهای ایران. به نظر شما چقدر احتمال دارد توافقی برای دستیابی به این هدف حاصل شود که برای ایالات متحده، نتیجهای بهتر از توافق دولت اوباما موسوم به برجام (برنامۀ جامع اقدام مشترک) داشته باشد؟
فریدمن: خب، بگذارید کمی به عقب برگردیم. من آن زمان، پوشش خبریِ تحولات دولت را بر عهده داشتم. به خاطر دارم صبح روز امضای توافق، ساعت ۳ صبح تماسی از کاخ سفید دریافت کردم و اوباما میخواست مرا همان روز در دفتر بیضی به حضور بپذیرد. رفتم و اولین مصاحبه دربارۀ برجام را با او انجام دادم. راستش آن روزها ناخوشاحوال بودم. کتفم شکسته بود و به دلیل مصرف داروهای قوی، درد شدیدی داشتم؛ اما ذهنم شفاف بود و توان واکاوی و تحلیل داشت. ایران مسألۀ غامض و پیچیدهای است و در برابر هر راهکار سادهای مقاومت میکند.
رویکرد اوباما در قبال ایران چه بود؟ او میگفت با مسئلۀ پیچیدهای مواجهیم، باید از پیچوخمهایش بگذریم و ببینیم منافع کلیدی ایالات متحده دقیقاً چیست. از نظر او، منافع آمریکا ایجاب میکرد که ایران نتواند مواد شکافتپذیر کافی برای ساخت بمب هستهای داشته باشد، نتواند منطقه را تهدید کند، نتواند به گسترش تسلیحات هستهای در خاورمیانه دامن بزند و با این کارها منافع آمریکا را به خطر بیندازد. بنابراین، توافقی بر پایۀ سختگیرانهترین بازرسیها را پذیرفت تا ایران را برای دستکم ۱۵ سال یا شاید بیشتر، از دستیابی به بمب دور نگه دارد.. کسی چه میداند. شاید فکر میکرد در این بازۀ ۱۵ ساله، ایران تغییر میکند.
و رسیدیم به جایی که ترامپ توافق او را پاره کرد. مطمئنم هرگز مفادش را نخواند، اما فکر میکنم از روی نفرت و حسادت به اوباما آن را دور انداخت و گفت: «من جایگزین بهتری برایتان میآورم». اما واقعیت این است که جایگزینی نیاورد و در فاصلۀ زمانیِ این دو رویکرد، ایران مواد شکافتپذیر کافی برای ساخت ۹ یا ۱۰ بمب به عمل آورد که میتوانست آنها را در زمان کوتاهی سرهم کند و دقیقاً همین موضوع ما را به وضعیت فعلی رسانده است. رویکرد ترامپ این بود: «اوه، این موضوع ساده است. مسئلۀ پیچیدهای نیست. فقط بحث اراده و سختگیری است و شما به نابغهای مثل من نیاز دارید». اما در عمل چه کرد؟ به نتانیاهو و تحلیلهای رئیس موساد تکیه کرد که میگفت: «اگر رژیم را سرنگون کنیم، مردم قیام خواهند کرد.»
ویکین: کاربرانی از واشنگتندیسی هم نظراتشان را ارسال کردهاند.
فریدمن: ترامپ با برهمزدنِ توافق اوباما، مرتکب اشتباه بزرگی شد، اما من عملکرد او و تیمش را در دورۀ نخست تحسین میکنم؛ به خاطر ایجاد ائتلافی از کشورهای منطقه که مایل به کمک در حل مسئلۀ اسرائیل و فلسطین بودند؛ اتفاقی که از قضا به نفع بایدن بود و سیاست خارجیاش را تسهیل کرد. اما متأسفانه، ایران این روند را برهم زد و اسرائیل هم واکنش نامتناسب نشان داد و حالا در وضعیتی بدتر از گذشته هستیم. خلاصۀ داستان اسرائیل و فلسطین در سالهای اخیر همین است و تنها چیزی که میتواند ما را به وضعیت بهتر بازگرداند، مذاکرات دیپلماتیک و گذشت زمان است؛ مذاکراتی پیوسته، مفصل و دامنهدار. به هیچ ادعایی دربارۀ نقشههای محرمانه و خارقالعاده برای پایاندادن به جنگ توجه نکنید (اشاره به رویکرد نیکسون در ویتنام و مداخلۀ ترامپ در اوکراین). نگذارید دستمایۀ این بازیها شویم.
دن، من تقریباً ۵۰ سال از عمرم را صرف پوششِ اخبار خاورمیانه کردهام و در خلال این سالها، به نکات مهمی دربارۀ سازمانهای اطلاعاتی و بهویژه موساد رسیدهام. اگر میخواهی کسی در بیروت یا تهران ترور شود، با موساد تماس بگیر؛ اما اگر میخواهی روندهای سیاسی و اجتماعی این دو شهر را درک کنی، هرگز با این سازمان در ارتباط نباش، چون دقیقاً همان ویژگیهایی که ضامنِ موفقیتشان در عملیات ترور است، در تحلیلهای اجتماعی به نقطهضعفشان تبدیل میشود.
دلیلش چیست؟ آنها با تکیه بر افرادی که علیه کشور خودشان شدهاند و برای شما جاسوسی میکنند، در این رژیمها نفوذ کردهاند؛ افرادی که از حکومتشان بیزارند و در میزان قوت و ضعفش مبالغه میکنند. درنتیجه باید به صحت اطلاعاتمان شک کنیم، چون با کشمکشهای پیچیده و متناقضی روبرو هستیم. در چنین شرایطی باید فروتن باشیم و از این باور که همۀ کارهای طرف مقابل نادرست است، اجتناب کنیم.
واقعاً دوست دارم پایان خوشِ این مسیر را ببینم. مشتاقم اصلاحات حکومت ایران را به چشم ببینم. هیچچیز بیش از اصلاح سیاست ایران، وضعیت خاورمیانه را بهبود نمیبخشد. آنها با تعدیل سیاستشان، زندگی مردم ایران، لبنان، اسرائیل، سوریه، عراق و یمن را دگرگون میکنند. در این شرایط، هر چقدر هم از ترامپ و کاری که با دموکراسی آمریکا کرده، متنفر باشم، آرزوی شکستش را نمیکنم؛ چون اگر در این مسیر موفق شود، اتفاق خارقالعادهای خواهد افتاد. به عنوان مفسر سیاسی فکر میکنم باید این احتمال را پیش روی خود داشته باشیم که نتایج غافلگیرکننده در راهند. یک سوی ذهنم درگیر این دیدگاه است و در سوی دیگر، رئیسجمهوری را میبینم که شاید ایدههای بزرگی دارد ولی دولت کارآمدی ندارد که بتواند ایدههایش را محقق کند.
در این دولت، معاون رئیسجمهور مذاکرات را پیش میبرد، نه وزیر خارجه یا مشاور امنیت ملی (که البته هر دو پست را روبیو تصاحب کرده). هیچ نوع بوروکراسی دولتی در کار نیست. آنها عملاً همهچیز را نابود کردهاند.
ترامپ به هیچکدام از این ساختارها باور ندارد و ما بر اساس «حس ششم» او عمل میکنیم؛ کسی که در توییتر چیزهای متناقض میگوید و هیچکس در دولتش به دیگری اعتماد ندارد، چون همه نگراناند او به آنها خنجر بزند و در توییتر همه را رسوا کند. او طرح عظیمی را بهعهده گرفته، اما چهکسی در این تیم صلاحیت، صبوری و تمرکز لازم را دارد تا کاری که اوباما کرد (یعنی مذاکره برای توافقی دقیق و اجرای آن) را انجام دهد؟
صادقانه بگویم دن، من دلسوزی زیادی برای ترامپ دارم، چون نتیجۀ نهایی (که بهزعم من تغییر رژیم ایران است) را دوست دارم ببینم؛ اما کاش ترامپ ذرهای تواضع و وقار نشان میداد و بابت کار دشواری که اوباما سعی در انجامش داشت، منصفانه برخورد میکرد... باز به همانجایی برمیگردم که شروع کردم: این وضعیت، «جنگ بدون مناقصه» بود. ترامپ هرگز از جامعۀ اطلاعاتیاش کمک نگرفت. او به قرارداد بدون مناقصه با بیبی نتانیاهو و موساد تکیه کرد و حالا خودش را به دردسر انداخته و اجرای این قرارداد را به معاون رئیسجمهوری سپرده که از ابتدا با این جنگ مخالف بود.
ویکین: به نظر شما اهمیت اینکه «ونس» (معاون رئیسجمهور) مذاکرات را پیش ببرد و نه مارکو روبیو (وزیر امور خارجه)، در چیست؟
فریدمن: سؤال بسیار بهجایی است. بیایید به سال ۱۹۷۳ و جنگ اکتبر برگردیم. آن زمان، «هنری کیسینجر» همه چیز را برای «ریچارد نیکسون» مدیریت میکرد؛ رئیسجمهوری که در سیاست خارجی بسیار پیچیده و خبره بود. اگر داستان جنگ ۷۳ و مذاکرات پس از آن را به یاد داشته باشید، میبینید که کیسینجر یک دستش روی اهرم ارسال سلاح به اسرائیل بود و جریان ارسال تسلیحات را بهگونهای تنظیم میکرد که اطمینان یابد اسرائیل در جنگ پیروز میشود و در عین حال مصریان تحقیر نمیشوند، زیرا از همان موقع به مذاکرات آتی و آنچه برای ایجاد توافقِ عدم تهاجم بین اسرائیل و سوریه و همچنین اسرائیل و مصر لازم بود، میاندیشید. بنابراین، شخصیت واحدی که عمیقاً در تاریخ سیاست خارجی غوطهور بود، همزمان اهرمهای نظامی و دیپلماسی را کنترل میکرد.
اما در وضعیت فعلی با چه چیزی روبرو هستیم؟ شما رئیسجمهوری دارید که با تکیه بر اطلاعات و پیشبینیهای قدرت خارجی، دستورات نظامی را نادیده گرفت؛ هشدارهایی دال بر اینکه ایران میتواند تنگۀ هرمز را تصرف کند یا حتی به متحدان عرب ما حمله کند. اما ترامپ تصور میکرد حکومت ایران پیش از آنکه بتوانند چنین اقدامی کنند، فرو میپاشد. حالا او سعی میکند با سپردن دیپلماسی به معاونش که پیشتر با جنگ مخالف بود، جنگ را به پایان برساند؛ کسی که نه تجربۀ واقعی در دیپلماسی مربوط به این منطقه دارد و نه تیم گستردهای که برای چنین کاری نیاز است را در اختیار دارد. مارکو روبیو هم تا جایی که میبینم، انگار در «برنامۀ حفاظت از شاهدان» است و چنان در خفا قرار گرفته که بتواند از این ماجرا دور بماند.
[برنامۀ حفاظت از شاهدان (Witness Protection Program)، سیستمی است که از سوی دولتها (بهویژه در آمریکا) برای حمایت از افرادی اجرا میشود که در پروندههای جنایی یا سازمانهای تبهکار شهادت میدهند. به دلیل خطر انتقام، دولت به این افراد هویتهای جدید، اسناد جعلی و محل سکونت مخفی میدهد تا از دسترس مجرمان دور بمانند. هدفِ این برنامه، تشویق شاهدان به همکاری با دستگاه قضایی، بدون ترس از مرگ یا آسیب است.]
و امروز وقتی از خواب بیدار شدم، چه اتفاقی افتاد؟ مردی که ترامپ برای جایگزینی تولسی گبرد در مدیریت اطلاعات ملی منصوب کرد، یعنی «بیل پولت»، کسی که از صنعت مسکن میآید و تجربۀ سیاست خارجیاش، تا جایی که میدانم، در حد خواندن منوی صبحانه در رستوران «اینترنشنال هاوس آف پنکیک» است همین حالا که در حال گفتوگو هستیم، در مدیریت اطلاعات ملی مشغول اخراج تحلیلگران است.
اعضای این گروه در مواجهه با چنین وضعیت مهمی، اصلاً جدی نیستند و این موضوع مرا، دستکم در مقام تحلیلگر، وادار میکند برخلاف همۀ احتمالات منطقی امیدوار باشم که راهشان را پیدا کنند و در نهایت، «کوشنرگرایی»، [غلبه کند]... چون این اتفاق برای جهان بهتر خواهد بود. اما در عین حال به خودم میگویم: «با وجود دلقکها، سیرک برپا خواهد شد.» من واقعاً این تیم را قادر به پیمودن این مسیر نمیبینم، ولی امیدوارم غافلگیر شوم.
ویکین: این صحبتها مرا به یاد قطعۀ ادبی زیبایی در آخرین ستون شما میاندازد که از کتاب «گتسبی بزرگ» نقل کرده بودید؛ جملهای درباره تام و دیزی بوکانان که میگفت: «تام و دیزی آدمهای بیملاحظهای بودند؛ آنها چیزها و موجودات را در هم میشکستند و به ثروت و بیمبالاتی عظیمشان پناه میبردند.» و در پایان متن آمده بود که آنها «میگذاشتند دیگران گندی را که زده بودند پاک کنند.» شما وضعیت ایران و این جنگ را با آن متن مقایسه میکنید سؤال من این است: چه کسی قرار است این گندکاری را پاک کند؟ این وضعیت چگونه درست خواهد شد؟
[«گتسبی بزرگ» اثر اسکات فیتزجرالد، نقدی تلخ بر پوچی رؤیای آمریکایی و بیاخلاقی طبقۀ مرفه است. نقلقول فریدمن به شخصیتهای «تام و دیزی» اشاره دارد؛ کسانی که با ثروتاندوزی و بیملاحظگی، زندگی دیگران را ویران کرده و به پناهگاه پول و بیخیالیشان میخزند. فریدمن با این استعاره، سیاستمداران فعلی را به این شخصیتها تشبیه میکند؛ کسانی که با تصمیمات تکانشی، منطقه را به آشوب میکشند و مسئولیت پاککردن این «گندکاریها» را بر دوش دیگران میاندازند.]
فریدمن: دقیقاً همین نکته است که مرا نگران میکند؛ چون آنها منطقه را در هم شکستهاند و این تخریب را در مقیاسی بسیار گسترده پیش بردهاند. منطقه اکنون تکههای خرد شدۀ فراوانی دارد و بازیگران قدرتمند و متناقضی در آن حضور دارند: اسرائیل، حزبالله، دولت لبنان، شبهنظامیان عراقی و یمنی، سپاه پاسداران و سیاستمدارانی که جانشین آنها شدهاند. جزئیات و متغیرهای بسیار زیادی اینجا وجود دارد. اگر هنری کیسینجر امروز زنده بود، برای برونرفت از این وضعیت با چالشهای شدیدی روبهرو میشد و حقیقت این است که امروز کیسینجری در کار نیست.
[هنری کیسینجر، از تاثیرگذارترین و بحثبرانگیزترین سیاستمداران تاریخ آمریکا، نماد «رئالپولیتیک» یا سیاست واقعگرایانه بود. او معتقد بود منافع ملی باید بر ایدئولوژی اولویت داشته باشند. کیسینجر نقش کلیدی در باز کردن روابط آمریکا با چین و کاهش تنش با شوروی داشت. او نمونۀ اعلای دیپلمات خبرهای بود که توان مدیریت همزمانِ اهرمهای نظامی و سیاسی را داشت و در پیچیدهترین بحرانها، راهکارهای استراتژیک مییافت. کیسینجر در تاریخ ۲۹ نوامبر ۲۰۲۳، در سن ۱۰۰ سالگی در خانهاش در ایالت کنتیکت آمریکا درگذشت.]
ویکین: پس هیچکس را نداریم که این گندکاری را پاک کند.
فریدمن: عجله و بیصبری ترامپ مرا نگران میکند. زود حوصلهاش سر میرود و فقط میخواهد با اعلام پیروزی، از غائله عبور کند. یادتان هست؟ در خلال جنگ، توییت کرده بود: «تنگه را باز کنید، احمقهای دیوانه!» این را خواندم و با خود گفتم: «جک، اینجا خاورمیانه است!» (اشاره به فیلم چاینتاون).
ببین جک، اینجا «چایناتاون» است. سروکلهات پیدا شده، کل محله را به هم ریختی و حالا سر مردم هوار میکشی که «خیابانها را باز کنید، احمقهای دیوانه؟» جک، اینجا چاینتاون است. بفهم!
[فیلم «چاینتاون» (۱۹۷۴)، از برجستهترین آثار ژانر نئو-نوآر است که در فضای لسآنجلس دهۀ ۱۹۳۰ میگذرد. داستان دربارۀ کارآگاهی است که درگیر توطئهای پیچیده پیرامون فساد سیاسی و کمبود آب شده است. پیام فیلم این است که در دنیایی مملو از فساد و جاهطلبی، تلاش برای برقراری عدالت، بیفایده است. عبارتِ «فراموشش کن جک، اینجا چاینتاون است!» نماد وضعیتی است که هرچه بیشتر سعی میکنی درستش کنی، بدتر میشود.]
ویکین: تام، واقعاً از گفتگو با شما لذت بردم. بسیار متشکرم.
فریدمن: من هم همینطور دن. متشکرم.