عصر ایران؛ علی نجومی ــ داستان سرایی و قصه گفتن سنتی کهن در ادبیات فارسی است. اما از آن جا که نظم یا همان شعر در سنت ادبی ایران زمین دارای نقش و وزنی سنگین تر نسبت به نثر بوده است داستان سرایی اربابان سخن کشورمان عموما به نظم بوده است و عموما قالب مثنوی به این منظور به کار می رفته است و خمسه نظامی گنجه ای و مثنوی معنوی مولانا مطمئناً نمونه های اعلای آن محسوب می شوند.
اما با فرارسیدن ایام مشروطه در اواخر قرن 13 هجری خورشیدی کم کم نسیم تغییر به ساحت ادبی فارسی هم وزیدن گرفت . در این میان خواندن نشریات اروپایی و آشنایی با ادبیات مدرن کشورهای آن دیار و بخصوص ادبیات فرانسه، نویسندگان ایران را با مفاهیم و سبک های جدید ادبی آشنا کرد. در این میان شاید اولین نویسنده مهم ایرانی را بتوان عبدالرحیم طالبوف دانست. او اهل تبریز بود و در 16 سالگی به تفلیس در گرجستان امروزی رفت و و در آنجا به تحصیل زبان روسی و مقدمات علوم نوین پرداخت و در آن جا با جنبشهای آزادیخواهی، آرای نویسندگان سوسیال دموکرات و ادبیات روسی آشنا شد.
صادق هدایت

بعدها به استانبول رفت و کتاب «احمد» را در آنجا با تاثیر پذیری از «امیل» شاهکار ژان ژاک روسو به رشته تحریر درآورد. ساخت کتاب مبتنی بر گفت و شنود است. نویسنده با فرزند خیالیاش، احمد، دربارهٔ موضوعات علمی، اجتماعی، سیاسی و فلسفی گفتگو میکنند. کتاب احمد یکی از اولین کتب تربیتی برای نوجوانان در زبان فارسی به حساب میآید.
اما ادامه راه مدرنیسم ادبی در ایران چندان به این آسانی ها هم نبود.
در این بزرگانی پا به عرصه گذاشتند که دل در قالب ها و سبک های کلاسیک داشتند. محمد تقی بهار (ملک الشعرا) را شاید بتوان مهم ترین و مشهورترینشان نامید. او که هنر شعر سرودن را به صورت ژنتیکی در خون خود داشت و از نسل خاندان صبای کاشانی بود که نسل اندر نسل ملک شعرا بودند و آوازه شهرتشان طنین انداز هر کوی و برزن بود.
جناب ملک الشعرا خیلی دل خوشی از نوگرایی ادبی نداشت و بعد از مدتی جمعی دیگر از ادبا و فضلای قوم را گرد خویش آورد و یک گروه 7 نفره را بنیان نهاد که سعید نفیسی، عباس اقبال، نصرالله فلسفی، رشید یاسمی، بدیع الزمان فروزانفر و علی اصغر حکمت دیگر اعضای آن بودند. این گروه بیشتر دل در گروی ادبیات کلاسیک داشتند و چون دستگاه حاکمه هم با این نظر هم سو بود این افراد عموما مجال بیشتری برای حضور و درخشیدن در سپهر ادبی ایران داشتند.
بعد از مدتی مسعود فرزاد که در انگلیس درس اقتصاد خوانده بود ولی آن قدر استعداد ادبی داشت که حافظ شناس برجسته ای محسوب می شد برادر زن سعید نفیسی هم بود و بنابراین شاهد محافل گروه سبعه بود و بالاخره روزی به فغان درآمد که عده ای دورهم جمع شدند و با هرچه بویی از تازگی و نو بودن ادبی دارد مخالفت می کنند و آن قدر هم اسمشان بزرگ است که هیچ کس را تاب مقاومت در برابر آن ها نیست.
ملک الشعرا بهار

بنابراین پیشنهاد تا خود و چند دوست نزدیکش با هم گروهی را تشکیل دهند که به طرفداری از مفاهیم و قالب های نوگرایانه ادبی در برابر گروه سبعه قد علم کند. اما این دوستان نزدیک چه کسانی بودند؟ صادق خان هدایت، بزرگ علوی و مجتبی مینوی و این 4 نفر نام ربعه را بر خود گذاشتند.
بزرگ علوی هم به فرزاد می گوید خب حالا اسم گروهمان را چه بگذاریم؟مسعود فرزاد هم می گوید ربعه در برابر سبعه.
علوی هم می گوید: اخر ربعه که معنا نداره.
فرزاد هم جواب می دهد: اشکال نداره به جایش قافیه داره.
این گروه هر روز بعد از پایان ساعت کاری در کافه فردوسی در چهار راه مخبر الدوله ( تقاطع خیابان جمهوری فعلی و سعدی) جمع می شدند و تا نیمه شب از ادبیات و سیاست و ... حرف می زدند البته این جمع بعدها به کافه رزنوآر رفتند که بعدها اسمش به کافه ژاله تغییر کرد. بعدها افراد دیگری هم به این جمع چهارنفره اضافه شدند که شاید مشهورترین شان عبدالحسین خان نوشین و پرویز ناتل خانلری بودند.
اختلاف نظر بین این چهار دوست کم نبود. فرزاد و مینوی دغدغههای پژوهشی داشتند و علوی و هدایت بیشتر دغدغه داستاننویسی داشتند. هدایت همیشه منتقد لحن رمانتیک و احساساتی بزرگ علوی بود. هرچند علوی چندان هم به او گوش نکرد و در معروفترین اثرش «چشمهایش» این لحن را به مشخصه اصلی اثرش تبدیل کرد. مینوی درمورد زبان و جملهبندی آثار هدایت سختگیر بود و اعتقاد داشت او آنقدر که باید به فارسیِ درست در آثارش توجه ندارد. هدایت در جواب میگفت تو تنهات به تنه قزوینی و نفیسی خورده و نمیتوانی از جامه فاخری که آنها برایت دوختهاند بیرون بیایی. کشمکش اصلی اما بین فرزاد و مینوی بود که در طول زندگی هم بارها سرنوشتشان در جاهای مختلف به هم گره خورد و دوستیشان به دشمنی هم بدل شد. از جمله انتقاد مینوی به بزرگترین پروژه زندگی فرزاد یعنی تصحیح دیوان حافظ که باعث شد فرزاد کینه او را به دل بگیرد.
البته این گروه ربعه هم خود خالی از اختلاف نظر با یکدیگر نبودند مثلا مسعود فرزاد و مجتبی مینوی بیشتر دغدغه های پژوهی داشتند ولی هدایت و مینوی بیشتر داستان نویسی را می پسندیدند. هدایت هم منتقد لحن رمانتیک و احساساتی بزرگ علوی بود ولی علوی هم به حرف هدایت گوش نمی داد و « چشم هایش» را بر اساس همین نگاه احساسی نوشت. مینوی هم به فارسی نوشتن هدایت ایراد می گرفت ولی هدایت هم گوش شنوایی برای این انتقادات نداشت.
بزرگ علوی در سال 1316 به همراه تعدای دیگر از چپ گرایان دستگیر شد و این ها بعدها نامشان به 53 نفر مشهور شد. هدایت هم در سال 1315 به هند رفت تا زبان های باستانی یادبگیرد و مهم ترین اثرش یعنی «بوف کور» را هم در آن جا نوشت. فرزاد هم سال پایانی را در انزوا گذراند و این شعر مشهور را در مورد گروهش سرود:
هدایت مرد و مسعود مردار شد / علوی به کوچه علی چپ زد و گرفتار شد / مینوی به راه راست رفت و پولدار شد»!